
تا حالا شده ايستگاه آخر مترو پياده شيد ؟ منظره ي عجيب غريبيه . ملت خيلي عجله دارن. يه عده از پله برقي استفاده مي كنن . ولي بعضي كه حوصله ي تو صف ايستادنو ندارن، از پله هاي معمولي مي رن بالا. نكته ي جالب اينه كه به ندرت ديدم اونايي كه از پله استفاده مي كنن ندوند! پيرمرد 70 ساله ي كم حوصله اي كه خواسته يا ناخواسته به سمت پله ها رفته بود، عصاشو غلاف كرده بود و مثل آهويي گريزپاي (بدون توجه به درد كمرش) از پله ها دو تا يكي مي جهيد و شيلنگ تخته اي راه انداخته بود ديدني. نگاه همه ي كسايي كه از پله ها مي دوند به سرعت پله برقيه. مبادا ديرتر از اونايي كه سوار پله برقي هستن به بالا بيرسن. به شخصه چندين مورد پايين آومدن فك و دهان رو تو اين شيلنگ تخته انداختن ها ديدم. ولي بعد كه از پله برقي خبري نيست ملت همه كند مي شن. ديگه از اون مشغله اي كه باعث مي شد ثانيه ها واسشون ارزشمند باشه خبري نيست. گاهي وقتا فكر مي كنم چقدر زندگي گاهي شبيه ايستگاه آخر مترو مي شه!! حرص مي زنيم ...صرفا" حرص. كمتر شده آدم هايي رو ببينم كه از پله بالا رفتنشون تو ايستگاه آخرمترو لذت ببرن. راستي! ايستگاه پاياني زندگي ما كجاست؟
+ نوشته شده توسط abs در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
0:34 |



