
حکایت من و تو ، داستان دو بید مجنون است در هم گره خورده ، آرام گرفته در کنار برکه ای خاموش که سایه ی بلندای قامتشان آنگاه که آفتاب در بلندی ها می نوازدشان ، مرداب را می پوشاند . همان دم سرو کوهی مغرور ، آرام گرفته در بلندای کوه ، رنگ چرکین مرداب را نمی بیند . سیاهی می بیند و خاموشی ، سایه مان حاجب است بر دلمردگی های چرکین دلی به نام برکه ی دل تنگی ها.
بامدادان که پرستو ها بر باممان آرام می گیردند و آوای دلنشینشان برکه را می نوازد ، به انتظار خورشیدیم که برآید و پرتو اش به یاری پرستوها دلمردگی های برکه را آب کند .
شامگاهان این آب به بالادست می رود . آنجا که خورشید این آب پاک رانده شده از برکه ی ناپاکی ها را امان می دهد تا باران شود و ببارد و بشوید برکه را . تا مرداب ها را زنده کند .
+ نوشته شده توسط abs در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت
3:5 |



