به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
دلم تنها غمم دریا وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها
خروش موج با من می کند نجوا که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
زپا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
+ نوشته شده توسط abs در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت
3:12 |



