گاهي وقت ها

گاهي وقت ها دلو براي اينجا تنگ مي شه. . .

ابيستگاه آخر مترو!



تا حالا شده ايستگاه آخر مترو پياده شيد ؟ منظره ي عجيب غريبيه . ملت خيلي عجله دارن. يه عده از پله برقي استفاده مي كنن . ولي بعضي كه حوصله ي تو صف ايستادنو ندارن، از پله هاي معمولي مي رن بالا. نكته ي جالب اينه كه به ندرت ديدم اونايي كه از پله استفاده مي كنن ندوند! پيرمرد 70 ساله ي كم حوصله اي كه خواسته يا ناخواسته به سمت پله ها رفته بود، عصاشو غلاف كرده بود و مثل آهويي گريزپاي (بدون توجه به درد كمرش) از پله ها دو تا يكي مي جهيد و شيلنگ تخته اي راه انداخته بود ديدني. نگاه همه ي كسايي كه از پله ها مي دوند به سرعت پله برقيه. مبادا ديرتر از اونايي كه سوار پله برقي هستن به بالا بيرسن. به شخصه چندين مورد پايين آومدن فك و دهان رو تو اين شيلنگ تخته انداختن ها ديدم. ولي بعد كه از پله برقي خبري نيست ملت همه كند مي شن. ديگه از اون مشغله اي كه باعث مي شد ثانيه ها واسشون ارزشمند باشه خبري نيست. گاهي وقتا فكر مي كنم چقدر زندگي گاهي شبيه ايستگاه آخر مترو مي شه!! حرص مي زنيم ...صرفا" حرص. كمتر شده آدم هايي رو ببينم كه از پله بالا رفتنشون تو ايستگاه آخرمترو لذت ببرن. راستي! ايستگاه پاياني زندگي ما كجاست؟

تعزيه - نطنز

خدا داند ...

 

اگر می شد با شستشوی روزانه به خدا رسید

بی درنگ چون نهنگی به اعماق آبها می رفتم ؛

اگر می شد با خوردن گیاه او را شناخت

شادمانه به سیمای بزغاله در می آمدم ؛

اگر ذکر نامش او را عیان می ساخت

تسبیحی با دانه های بیشمار اختیار می کردم ؛

اگر سجده در برابر تمثالهای سنگی عیانش می ساخت

فروتنانه کوهها را می ستودم ؛

اگر با نوشیدن شیر می شد او را آشامید

چه بسا گوساله ها و کودکان می شناختندش ؛

اگر با ترک همسر می شد خدا را فراخواند

آیا هزاران تن عقیم نمی شدند ؟

میرابای می داند که تنها راه یافتن آن یگانه

عشق است .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
از کتاب سرگذشت یک یوگی - پاراهامسا یوگاناندا

 

گاهی وقت ها

گاهی وقت ها به دوراهی هایی می رسیم تو زندگی که یه دوراهی ساده نیستند . اگه دیر حرکت کنی یکی از راه ها بسته می شه . بعضی هاشونم به ظاهر چند راهی اند . ولی دقت که کنی همون دوراهین و باقی مسیرها تکرار دو مسیر اصلیه . گاهی واسه اینکه خودمونو از تصمیم برای انتخاب یکی از راهها خلاص کنیم یه راه سومی پیدا می کنیم که راه نیست . بی راهه . گاهی وسط این بی راهه می مونیم . اون وقت نه راه پس داریم نه راه پیش .

وسط یه بی راهه موندن گاهی خیلی ترسناکه . وقتی ترسناک تر می شه که بترسیم به جاده برگردیم . شک کنیم به همه چی .

گاهی می ترسیم از این که زود دیر بشه ...نمی دونم چقدر می ترسم . شاید هم نمی خوام بدونم...

به كجا چنين شتابان ؟

عبور

بدون شرح

. . . . . .

حکایت من و تو

حکایت من و تو

حکایت من و تو ، داستان دو بید مجنون است در هم گره خورده ، آرام گرفته در کنار برکه ای خاموش که سایه ی بلندای قامتشان آنگاه که آفتاب در بلندی ها می نوازدشان ،  مرداب را می پوشاند . همان دم سرو کوهی مغرور ، آرام گرفته در بلندای کوه ، رنگ چرکین  مرداب را نمی بیند . سیاهی می بیند و خاموشی ، سایه مان حاجب است بر دلمردگی های چرکین دلی به نام برکه ی دل تنگی ها.

بامدادان که پرستو ها بر باممان آرام می گیردند و آوای دلنشینشان برکه را می نوازد ،  به انتظار خورشیدیم که برآید و پرتو اش به یاری پرستوها دلمردگی های برکه را آب کند .

شامگاهان این آب به بالادست می رود . آنجا که خورشید این آب پاک رانده شده از برکه ی ناپاکی ها را امان می دهد تا باران شود و ببارد و بشوید برکه را . تا مرداب ها را زنده کند .

نکا (بندر امیرآباد)

نکا(امیرآباد)

فرهنگ سازی (نقدی بدون چک و چونه )

حجاب برتر!

۱ . داخلی - سفره خانه سنتی کندو - تهرانپارس - عصر :

گزارش های واصله حاکی از آن است که در حالی که بانوان محترم فوج فوج در حال آمدن به سفره خانه ی سنتی مذکور هستند ، سفره خانه با کمبود جا مواجه شده است . یک منبع نسبتا" آگاه اظهار داشت : " تا شعاع ۱۰۰ متری سفره خانه قیمت پارچه ی چادری ۵۰٪ افزایش یافته است. "نامبرده افزود :"در پی استقبال گسترده ی شما ملت همیشه در صحنه برای برقراری امنیت اجتماعی نرخ سهمیه بندی به نرخ تعاونی در سفره خانه به قرار زیر می باشد :

الف - چادر ، مقنعه ، دستکش و پوشیه : ۴۰ ٪ تخفیف (جهت رفاه حال شما پوشیه ی سوراخ دار در محل دهان (برای صرف قلیان!) موجود می باشد ).

ب - چادر ، مقنعه ، دستکش سیاه (مدل العربی!) : ۳۰٪ تخفیف (وجود هر گونه آرایش در صورت شما با دستمال چک می شود و وزن دستمال مذکور با دقیق ترین ابزارها قبل و بعد از برخورد با صورت شما برآورد می شود . در صورت وجود نه تنها تخفیف به شما تعلق نمی گیرد بلکه شما تحویل مراجع ذی صلاح خواهید شد) .

ج - چادر ، مقنعه (حجاب برتر) : ۱۵٪ تخفیف  .

د - مانتو ، روسری کاملا" پوشیده : ۵٪ تخفیف

ه - در صورتی که حجاب شما در چهار مورد فوق نمی گنجد ، قلیان با ذغال کم ، توتون نامرغوب و نچاقیده ! تحویل شما می گردد باشد که عبرت سایرین شوید ."

وی ضمن اظهار امیدواری برای گسترش امنیت اجتماعی از مسئولان امر! برای این ارائه ی این طرح هوشمندانه کمال تشکر را کرد .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۲ . مطلب جالبی که دیدم  نظر ملکه ی اردن ، بانو رانیا ، با استناد به آیات قرآن پیرامون حجاب است . و در اینجا هم چند عکس از بانو رانیا که به خوش لباسی معروف است .   

 

فرهنگ سازی با روش اکستروژن!

برخورد


۱. عکس سمت چپ مربوط به مبارزه ی نیروی انتظامی با بدحجابی ( بخواندید فرهنگ سازی) است . عکس در حوالی میدان ونک توسط عباس کوثری در دومین روز اردیبهشت گرفته شده . چهره ی مصمم و با اراده ی مامور فرهنگ سازی و نگاه عاقل اندر سفیه راننده ی بی فرهنگ!! گویای همه چیز هست .


۲. اما قضیه ی عکس سمت راست اینجوریه که چند روز پیش برادر من رفته بود برای ناهار از کبابی غذا بگیره . ماشین رو جلوی یک دبستان پارک می کنه . وقتی داخل رستورن بوده میبینه که دو تا دانش آموز دبستانی دارن روی کاغدی چیزهایی می نویسن . کاغذ رو زیر برف پاک کن ماشین می ذارن و پشف درخت قایم می شن (عکس سمت راست ) . برادرم غذا رو می گیره و بر می گرده سمت ماشین . کاغذ رو بر می داره می خونه و بر خلاف خیلی ها اونو پاره نمی کنه و می ذاره تو جیبش . صدای کودکانه ی پر شوقی رو از پشت درخت ها میشنوه :"نوید ...کاغذو گذاشت تو جیبش" و یک شادی معصومتنه متعقب آن . (طرح پلیس یاران) . این هم نوعی فرهنگ سازی است ...


۳. صحبت درباره ی مزایا یا معایب (دیدگاه موافقین و مخالفین) حجاب بحث بسیار طولانییه . ولی بحث اینجاست که اگه واقعا" نظام از ته ته ته قلب اعتقاد داره که حجاب یک ضرورته واقعا" چرا برای تایید حرف خودش حتی تلاش نمیکنه ؟ اگه اقداماتی از قبیل پلیس یاران در مورد حجاب انجام می شد بهتر نمیتونست عقیده ی نظام رو حداقل به مردم معرفی کنه . آخه الآن مشکل اینه که ما نمی دونیم واقعا" مشکلشون کجاست ...


۴. جالبه که حتی در زمان پیامبر اسلام در صدر اسلام هم غیر مسلمانان (مسیحیان یهودیان و ...) اجباری در حجاب نداشتند . به عقیده ی اسلام هیچ اجباری در دین نیست . اگر از اول حجاب رو اجباری نمی کردند و روی عقیدشون تبلیغ می کردند بهتر به نتیجه ی دلخواهشون نمی رسیدند ؟ چیزی که واضحه این راهش نیست .


۵. خیلی سوال های تکراری دیگه هست . مثل : حریم خصوصی ... چگونگی برحورد قانونی با بد حجابی(ملاک ها ملاک اسلامه واقعها" یا سلیقست)...لا اکراه فی الدین از نظر آقایون دقیقا" یعنی چی؟ ...البته نا گفته پیداست سوال برای کسی پیش میاد که فکر کنه . بعضی ها صرفا" مرد(و جدیدا" زن) عمل هستند و کارهای خزی مثل فکر کردن رو انجان نمی دن!


۶. ناطق سپس افزود:"انرژی هسته ای حق مسلم ماست" .


دریا در توست

The sea is in you

به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست       

                                                   چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست

در این ساحل که من افتاده ام خاموش        

                                     دلم تنها غمم دریا وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق ها

خروش موج با من می کند نجوا که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست      

                                                              زپا این بند خونین برکنم نیست

امید آنکه جان خسته ام را     

                                                          به آن نادیده ساحل افکنم نیست

 

یادم تو را فراموش

فریاد

هیچ ما را یادت هست ؟

بادها می آیند      ابرها می گریند       آسمان غمگین است    

     نفس گرمش را آهکشان می دهد از دل بیرون     سال ها می گذرد  زندگی رسم غریبی دارد

 

عهدمان یادت هست ؟

پیمان بستیم پاییزی باشیم      رقص کنان از سر دیوار خوشی سر خوردیم     فریاد زدیم    برگ خشک حسرت  باید خرد شود در بر مشت احساس

 

اطلسی ها را یادت هست ؟

اطلسی ها را یادت هست ؟   که به هم می دادیم       

شب را دور زدیم     ما سحرگاهان را فهمیدیم    با طلوع خورشید با هم خواندیم  :  زندگی رسم غریبی دارد

 

ما بلوری بودیم     جنس ابریشم ناب     جنس اشک و لبخند      پاییزی بودیم       ولی از جنس بهار 

....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داشتم برای عید اتاقمو خونه تکونی می کردم!!! . ۲ سالی می شد که زیر تخت رو  نگشته بودم . موقعی که تختو جابجا کردم یه برگه خاک خورده رو دیدم . خاک ها رو کنار زدم . شعر بود . آشنا ولی خیلی غریب . چقدر احساس عجیبیه وقتی شعری رو که ۲ سال قبل گفتی و هیچ وقت دیگه نگاهش نکردی بعد ۲ سال ببینی . فکر کنم مال یه شبه که اشعار سهراب رو می خوندم . فکر کنم یه چیزی حول و حوش ۱۱۵٪ از شعر (با یک تقریب خوب) الهام از شعر سهرابه . ولی خیلی نوستالوژیک بود . کلا" زندگی رسم غریبیه!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

  عید نوروز رو پیشاپیش به عموم ملت همیشه در صحنه تبریک عرض نموده و سالی سرشار از انرژی صلح آمیز هسته ای برای تک تک شما آرزومندم . خدا عاقبت هممونو به خیر کنه ! آمین !   

سه قطره خون

سه قطره خون

۱. ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده‌ام و هفته‌ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده‌ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس مي‌كردم كاغذ و قلم مي‌خواستم به من نمي‌دادند. هميشه پيش خودم گمان مي‌كردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده  از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي‌گيرد يا بازويم بيحس مي‌شود. حالا كه دقت مي‌كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده‌ام تنها چيزي كه خوانده مي‌شود اينست: «سه قطره خون.»

۲. سه قطره خون کتابیست از صادق هدایت نویسنده ی شهیر معاصر . این داستان کوتاه را می توانید در اینجا بخوانید یا از اینجا download کنید .

۳. راجع به صادق هدایت بسیار خوانده ایم و نوشته اند . بعضی او را یک اسطوره می دانند و بعضی او را یک بیمار روانی می دانند که از قضای روزگار نویسنده بوده است . دسته ی دوم خودکشی هدایت و انزواطلبی او را مبنای نقد تمامی آثار او قرار می دهند و تمام آثار او از سه قطره خون تا بوف کور را تمثیلی از زندگی او و به نوعی اتوبیوگرافی او می دانند . از همین رو از نقد شایسته ی آثار او باز می مانند . اما در میان دسته ی اول شخصیت هایی مانند دکتر همایون کاتوزیان به چشم می خورد که مبنای نقد آثار هدایت را روان شناسی مدرن و تئوری فروید قرار داده اند .

۴. در هر حال هدایت خالق ادبیات مدرنیستی در ایران و بزرگترین نویسنده ی ایرانی قرن بیستم است . هدایت مشهورترین نویسنده ی ایرانی در جهان است و گواه این موضوع کتاب های فراوانی است که در نقد شخصیت و آثار او نگاشته شده است . در این که هدایت یک نابغه و یک نویسنده ی متبحر و آشنا به فنون مدرن نویسندگی بوده است شکی نیست . ولی بحثی که میان منتقدان وجود دارد این است که آیا می توان یا باید آثار هدایت را مستقل از زندگی انزواطلبانه اش ، مشکلاتش در برقراری ارتباط با جنس مخالف و بحث خودکش او در پاریس (که خود حدیث مفصلی است) بررسی کرد ؟ سوالی که منتقدان و روشنفکران جواب های گوناگونی برای آن دارند.

۵. اگر داستان سه قطره خون را خواندید (لینک در مورد ۲ همین مطلب) ، نقد جذاب علی موذنی درباره ی سه قطره خون را حتما" بخوانید .

۶. همان طور که در نقد استاد مشهود است ، نبوغ هدایت در شخصیت پردازی دوگانه و گاها" چندگانه ی  شخصیت های داستان در جای جای اثر به چشم می خورد . دوستان عزیزی که فیلم مشهور دیوید لینچ ، Mulholland Drive را دیده اند ، فیلم نامه ی پیچیده ی این فیلم را با درون مایه ی سه قطره خون مقایسه کنند . می بینیم که شباهت های باور نکردنی بین شاهکار دیوید لینچ و اثر هدایت وجود دارد .

۷. اول می خواستم خودم هم نقدی درباره ی سه قطره خون بنویسم . ولی وقتی نقد قوی آقای موذنی رو خوندم به این نتیجه رسیدم که باید بسیار بسیار کتاب خوانده باشیم تا بخواهیم آثار هدایت (و نه زندگی او و تحلیل روانشناختی انزوا و مرگ او) را نقد کنیم .

۸. تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:
 دريغا كه بار دگر شام شد،
 سراپاي گيتي سيه فام شد،
همه خلق را گاه آرام شد،
 مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

 جهان را نباشد خوشي در مزاج،
 بجز مرگ نبود غمم را علاج،
 وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
 چكيده‌ست بر خاك سه قطره خون .

 به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: «اين ديوانه است.» بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قه‌قه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.
 در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشه‌ي پنجره آن‌ها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند . 

این روزها...

لولیتا

ساعت ۵:۴۰ صبح یکشنبه ۲۲ بهمنه که رارم این مطلبو می نویسم . ساعت ۱ تا ۳ فیلم "شهر فرشتگان" رو دیدم . از ۳ تا ۵ تا حالا هم "لولیتا" رو . حالا می مردم در یک فرصت بهتر می نوشتم ؟ شاید !؟

۱. شهر فرشتگان : فیلم لطیف و بسیار زیبایی با بازی نیکلاس کیج . توصیه می شه اگه ندیدید حتما" ببینید . پرداخت به عشق و هدف از زندگی از منظری تازه با پرداختی بدیع .

۲. لولیتا : فیلمی تکان دهنده . سالهاست !! دنبال رمانش می گردم . حالا فیلمش رو دیدم . داستان عشق یک ناپدری به دختر ۱۴ ساله ی زنش ! فیلم خیلی تامل برانگیزیه . آدم در انتهای فیلم از هر چی رابطه ی جنسیه بیزار می شه به طور کلی . زوایای پنهان ذهن ناپدری به زیبایی به تصویر کشیده شده . جوری که بیننده در حالی که شدیدن از این شخصیت متنفره احساس ترحم هم نسبت بهش می کنه . این فیلم هم به شدت دیدنیه .

۳. بیست و دو بهمن : به این موضوع کاری ندارم که آیا مردم ما می دونستن برای چی انقلاب کردند ؟ فقط تو ذهنشون این بود که شاه رو نمی خوان ؟ یا به این هم فکر کرده بودن چی می خوان ؟ به این بحث های فلسفی کاری ندارم . ولی همدلی مردم برای نیل به یک هدف مشترک مثال زدنی بود . ایثار مردم خارق الآده بود . ۲ تا از سرودهای نوستالوژیک رو این پایین گذاشتم . روزهای عجیب غریبی بوده گویا!!!

سرود1

سرود2

پی نوشت : از سینا ی عزیز هم برای کمکش به وبلاگ  به شدت تشکر می کنم !

آب ما را خواهد برد ؟

تنگه بلاغی

اول- این نوشته درباره ی آب گیری سد سیوند و به زیر آب رفتن تنگه ی بلاغی است . نگارنده کوشیده است تا با پرهیز از نگاه های سیاسی و جناحی و با دوری از هر گونه تعصب با رویکردی منصفانه در جهت روشن شدن موضوع به نقد آب گیری سد سیوند بپردازد . با توجه به اهمیت موضوع و حجم مطالب این نوشته به حق کمی طولانی شده است . پیشاپیش از شما به خاطر این موضوع عذر می خواهم . ولی ...دریغ است ایران که ویران شود ... بخوانید...

دوم- برای آشنایی با موقعیت و قدمت تنگه ی بلاغی قسمتی از مقاله ای از سایت آریا بوم را در اینجا می آورم :

براساس یافته‌های گروه‌های مختلف كاوش در این منطقه آثار فراوانی از دوره‌های مختلف به دست آمده است.

در میان این آثار می‌توان به انواع سفال‌ها با نقوش هندسی و بزكوهی و پرندگان اشاره كرد. حتی در بخش‌هایی از این محوطه آثاری از زندگی پیش از تاریخ انسان بدست آمده است؛ دورانی كه به دوره «باكون» معروف است.

در واقع این دوران، یكی از قدیمی‌ترین فرهنگ‌های پیش از تاریخ منطقه فارس است كه اولین بار بارقه‌هایی از این فرهنگ در حدود 74 سال پیش توسط یكی از باستان‌شناسان بنام جهان «لنكستر» و برخی از همكارانش در 5/2 كیلومتری جنوب تخت جمشید كشف شد.

عمده آثار بدست آمده از این دوره سفال‌های با نقش و نگار ابتدایی است، خوشبختانه در كاوش گروه‌های آلمانی - ایرانی در محوطه تاریخی تنگه بلاغی 9كوره سفال‌پزی متعلق به فرهنگ «باكون» كشف شده است كه قدمتی در حدود شش هزار سال دارد. اشكال متفاوت این كوره‌ها و طراحی آن، این كوره‌ها را به نوعی منحصر به فرد كرده است، به گونه‌ای كه براساس اظهارات باستان‌شناسان نمونه‌های كوره‌های پیدا شده در تنگه بلاغی، بسیار منحصر به فرد است.

وجود غارهایی در كوه‌های اطراف این تنگه، زندگی غارنشینی را در این منطقه تأیید می‌كند كه مربوط به دوران پارینه سنگی است و قدمتی در حدود 12 هزار تا 8هزار ساله دارد. غار موسوم به «حاج بهرامی» كه توسط گروه ژاپنی در این محوطه كشف شده است، از نمونه‌های آن است.

در محوطه باستانی تنگه بلاغی، تپه‌ای به نام «رحمت‌آباد» كشف شده است كه آثاری از دوره، «جری و مسكی» نیز بدست آمده است كه تاریخی هشت هزار ساله دارد.

در واقع این آثار بیانگر استقرار پیش از تاریخ انسان در این منطقه است؛ دورانی كه هنوز انسان موفق به اختراع خط نشده بود و ابزار و امكانات زندگی‌اش اولین مراحل را پشت سر می‌گذاشت.


نفوذ در اعماق تاریخ

قدیمی‌ترین آثار كشف شده در تنگه بلاغی به چیزی در حدود 250 هزار سال برمی‌گردد.

دست‌افزارهای سنگی كه در حوزه رودخانه كشف شده، قدمتی دیر پا دارد. در واقع آثار بدست آمده از حوزه رودخانه پلوار متعلق به دورانی است كه در ادبیات باستان‌شناسی به دوران «موستری» یا «موسترین» معروف است.

این دوران به 250 هزار تا 40 هزار سال پیش مربوط است و به روزگارانی كه هنوز انسان‌ها ابزار زندگی‌شان را از سنگ‌ها می‌ساختند، برمی‌گردد.

البته آثار بدست آمده از تنگه بلاغی، تك یافته‌های سنگی است و عمده آن از جنس سنگی مرسوم به «چرت» می‌باشد كه دارای رنگی قهوه‌ای است و استحكام بسیار زیادی دارد.

شكی نیست كه تنگه بلاغی گنجینه‌ای از دوره‌های مختلف زندگی بشری را پیش رویمان می‌گذارد. وجود آثار فراوانی از دوران‌های مختلف این واقعیت را بیشتر روشن می‌كند كه از تمدن‌ها و فرهنگ‌های مختلف ایرانی، در تنگه بلاغی، اثری به جا مانده است. گویی این محوطه به صورت یك كلكسیون، نمونه‌های متعددی را از تمدن‌ها و فرهنگ‌های مختلف در خود جمع كرده و به یكباره، پیش از آنكه در زیر آب دفن شود، به ما هدیه كرده است.

بسیاری از باستان‌شناسان، از وجود یك زیستگاه دائمی در حاشیه رودخانه پلوار در تنگه بلاغی خبر می‌دهند و حضور فرهنگ‌های متنوع كه به صورت سلسله‌وار در آنجا یافت شده است را بیانگر اهمیت این منطقه می‌دانند. به تعبیر گروه‌های كاوشگر در تنگه بلاغی، این محدوده در روزگاران مختلف، همواره دارای اهمیت بوده و به عنوان یك مركز بزرگ تجاری مورد توجه بوده است. به عنوان نمونه وجود یك كارگاه بزرگ سفال‌پزی در این محوطه مبین این نكته است كه تنگه بلاغی، روزگاری به عنوان مركز ساخت ظروف سفالی مشهور بوده و سفال‌های ساخته شده در آن نیز به شهرهای دیگر صادر می‌شده است. به تعبیری می‌توان گفت كه در هر مقطع تنگه بلاغی تا حد تشكیل یك تمدن پیش رفته است.

كشف اثر مهر، در این محدوده كه متعلق به دوران باكون است، شاید دلیلی بر این مدعا باشد. چرا كه مهر، نشان از مالكیت اشخاص دارد. به عبارتی می‌توان به این نتیجه رسید كه در دوران باكون، مالكیت شناخته شده بود.از سویی كشف بقایای یك روستا از دوره هخامنشیان و همچنین كشف پی‌های به جا مانده از یك كوشك مربوط به دوره داریوش اول نیز، دلیل دیگری است بر یك زیستگاه دائمی در محوطه تنگه بلاغی.

از قرار، آثار به جا مانده از این كوشك پس از آب‌گیری سد سیوند، ‌همچنان به جا خواهد ماند و این محدوده به زیر آب نخواهد رفت، اما محوطه‌هایی كه در آن آثار مختلف تاریخی پیدا شده است، زیر آب سد سیوند خواهد رفت.


ردی از انسان

هنگامی كه از تپه‌های مجاور به محدوده تنگه بلاغی نگاه می‌كنی، زیبایی خیره‌كننده‌ای تو را در برمی‌گیرد؛ رودخانه‌ای كوچك با پیچ و خم‌های متوالی از دل كوه‌ها گذشته و خود را در پایین‌ترین قسمت این بلندی‌ها جای داده است.

با كمی دقت هنوز هم می‌توان بر بخش‌های غربی و شرقی رودخانه پلوار یا سیوند، ردی از كندوكاوی‌ها یافت. راهی باریك كه در دل سنگ‌ها هموار شده و طولانی است. اگر چه هنوز كاربری این راه‌ها چندان مشخص نیست، اما براساس 9 قسمت شناسایی شده در ضلع غربی كه 5/6 كیلومتر طول دارد و 16 قسمت شناسایی شده در ضلع شرقی رودخانه، تصور راه شاهی در نزد باستان‌شناسان جان گرفته است؛ راهی باریك كه می‌توانست پادشاه را از كوشك خود به پاسارگاد و سپس تخت جمشید هدایت كند.

البته این ظن با توجه به فصل‌های كاوش كه از مهر ماه دوباره آغاز شده است، با یافته‌های جدیدی، می‌تواند قوت بگیرد.یكی از نكات قابل توجه در كشف آثار تنگه بلاغی، كشف اسكلت‌هایی است كه از دوران باكون به جا مانده است. كاوشگران آلمانی در تنگه بلاغی، در كنار كوره‌های سفال‌پزی اسكلت‌هایی یافته‌اند كه به شیوه منحصر به‌فردی دفن شده‌اند. این اسكلت‌ها به صورت جنینی یعنی دست و پا جمع و رو به شرق دفن شده‌اند كه بسیار قابل توجه است. اگرچه این شیوه تدفین برای اولین بار در این محدوده یافت شده، اما تعداد قابل توجه‌ این اسكلت‌ها، بیانگر وجود تفكر خاص میان مردمان دوره باكون است. در كنار اسكلت‌ها سكه‌ای كه مبین دوره‌ای خاص باشد، یافت نشد. اما تزئینات مختلفی بر اسكلت‌ها بوده است. این اسكلت‌ها، دارای دستبندهایی از آهن و مهره‌ها از جنس سنگ عاج، گوشواره‌هایی ازجنس مفرغ و سرپیكان‌های از جنس آهن و مفرغ و همچنین مهره‌هایی از جنس عقیق هستند. اسكلت‌های یافت شده در گورهای فرسنگی قرار داشت كه متعلق به دوران فراهخامنشی است.

این گورها، به صورت دایره‌ای شكل با سنگ‌های بزرگ ساخته شده‌اند كه به تعبیر باستان‌شناسان، كشف این گورها، اطلاعات دقیق از نحوه تدفین در دوران‌ فراهخامنشی را به همراه داشته و برای اولین بار در كشور كشف شده است.

سوم- مطلب روشن است . تمدن چند هزار ساله ی ایران به زیر آب خواهد رفت . رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری موافقت خود را به صورت شفاهی با آب گیری سد سیوند اعلام کرده است و این موافقت تا چند روز آینده اعلام خواهد شد .

چهارم- ماجرا از سال ۱۳۷۰ شروع شد . زمانی که وزرات نیرو (به ادعای این وزارت خانه) نامه ای به ریاست میراث فرهنگی وقت نوشت و طرح احداث سد سیوند را در این نامه مطرح کرد . وزارت نیرو مدعی است که در آن زمان پاسخی از میراث فرهنگی دریافت نکرده است و گویا عدم دریافت پاسخ به منزله ی بلا مانع بودن احداث سد تلقی گشته است . ۱۵ سال گذشت . در این ۱۵ سال احد الناسی به پروسه ی ساخت این سد اعتراض نکرد . سد به کندی ساخته شد و حالا که آماده  ی آب گیریست مسئولان وزارت خانه با موج اعتراض دلسوزانه ی بعضی و آماج اعتراض مغرضانه ی برخی دیگر مواجه شده اند . میلیاردها تومان بودجه ی صرف شده و نیاز کشور به سدسازی و آب از یک سو و لزوم حفظ آثار باستانی و فرهنگی ایرانیان مسئولان امر را در مقابل گره ای پیچیده قرار داده است ...

پنجم- در این میان گروه هایی که قصد ماهیگیری از آب گل آأود را دارند نیز وارد گود شده اند . گروهی که هر موضوعی را از منظر سیاسی نگاه می کنند . صرفا" جلوگیری از آب گیری سد سیوند دغدغه شان نیست . بلکه دشمنی با نظام حاکم ایران هدف اولشان است . من با درستی یا نادرستی هدف آنها کاری ندارم . ولی به نظر من در این مورد اگر هدف عده ای نجات تنگه ی بلاغی است نباید در متن نامه ی آنها از نظام موجود در کشور به دیکتاتور و حکومت خودکامه یاد شود . این گروه که ردپای آنها در جایجای حوادث داخلی به چشم می خورد دغدغه ی آثار باستانی ایران را ندارند . آنها به فکر براندازی اند و اصلا" به این کاری ندارند که  آیا اقدامشان تنگه ی بلاغی را به غرق شدن نزدیک می کند یا نه ؟ به واقع دغدغه شان نیست . صرفا" یک بهانه است تا اعلام موجودیت کنند . برایشان مهم نیست که هزینه ی انجام شده برای محبوب شدنشان نزدیک شدن تنگه بلاغی به غرق شدن است . نگران این نیستند که مسئولان امر جری تر می شوند . کلا" نگران نیستند . آنها از هر موضوعی هزینه می کنند...

ششم-  رحیم مشایی ریاست سازمان میراث فرهنگی معتقد است که آب گیری سد سیوند خطری را متوجه آثار باستانی تنگه بلاغی نمی کند . او افزوده است که برای جلوگیری از تاثیر رطوبت منطقه و تخریب تدریجی آرامگاه کورش کبیر بالاخره فکری می کنیم !؟ اینها سخنان فردی است که وظیفه ی حفظ و صیانت از آثار فرهنگی ما را دارد ! شاید در میان مقصرترین فرد همین آقا باشد که حتی حاضر نیست بار دیگر تقاضای به تاخیر افتادن آب گیری سد را بکند . چرا که به اعتقاد باستان شناسان ایرانی و خارجی به تازگی بخش های جدیدی از تنگه بلاغی هم کشف شده است که خود دریایی از تمدن پیشینیان ماست . رحیم مشایی اما معتقد است :" برای رطوبت منطقه پس از آب گیری سد که باعث تخریب آرامگاه کورش می شود فکری می کنیم . کاوش ها در تنگه ی بلاغی هم تمام شده است " . یا به عبارتی ایشان کاوش ها را تمام شده می داند . راستی آقای رحیم مشایی ! تا به حال فکر کرده اید که تاریخ از امثال شما چطور یاد می کند ؟ عهدنامه ی گلستان و ترکمنچای را که یادتان هست ؟ شما مسئولید . مسئول میراث یک ملت . عمق مسئولیتتان را درک کنید .

هفتم-  در کشور ما سالانه چقدر سرمایه به هدر می رود ؟ در ازای آنها چه چیزی به دست می آوریم ؟ یک معادله ی ساده . اگر سد سیوند را هرگز آب گیری نکنیم و تنگه ی بلاغی را کامل کاوش کنیم و منطقه را تبدیل به قطب گردشگری کنیم درآمدی ده ها برابر آب گیری سد کسب می شود . در این معادله فرض شده است که که آثار باستانی ما فقط ارزش جذب توریست دارند . باز هم عقل سلیم حکم به آب گیری نکردن سد سیوند می دهد . می شود کنار این سد نوشت : ما این سد را به خاطر حفظ نشانه های تمدن بشری آب گیری نکردیم . ایران همیشه این طور منزوی نیست . ایران همیشه تحریم نیست .  روزگاری می شود که توریست ها دسته دسته از این خاک پاک دیدن می کنند و می توان درآمدزایی هنگفتی از توریسم کرد . روزگاری می شود که آیندگان ما را شماتت می کنند . چرا که به فکر حفظ میراثمان نبودیم . به فکر آیندگان باشیم...

هشتم- اما من و تو ...حکایت غریبیه ...می تونیم بعد از خوندن این مطلب لبخند بزنیم و بگیم :"نون نداریم بخوریم . پس فردا جنگ می شه . بیکاری ها !" . می تونیم نگاه غمناکی به صفحه ی مونیتور بندازیم و بگیم :"آخی . چه بد می شه ها . نامردا " این جوری بار مسئولیت و عذاب وجدانمون کم می شه . می تونیم مراتب تاسف خودمون از این موضوع رو تو قسمت نظرها بیاریم و این جوری نشون بدیم که دغدغه هم داریم . ولی من می گم می تونیم گریه کنیم . اگه کسی این مطلبو بخونه مگه می شه بغض نکنه ؟ مگه می شه از ته دل آه نکشه . یکی بگه از ما چه کاری بر می آد ؟ اعتراض ؟ تحصن ؟ تجمع ؟ نامه اعتراض آمیز ؟ 

نهم- می گن نسل ما از این دغدغه ها نداره . یه سریمون(بعضا" از نوع شریفی) ساعت ها واسه ۰.۵ نمره نا قابل روزها فکر می کنیم . یه سریمون ساعت ها ایران زمین و جردن رو بالا پایین می کنیم . یه سریمون کلا" دپ زدیم و خوشحالیم ... بین تمام کسایی که فعالانه سر این قضیه وایسادن و از کار و زندگیشون زدن چند تاشون نسل سومی هستن ؟  کاش یه بار بتونیم ثابت کنیم که آرمان داریم . دغدغه داریم . ایرانی هستیم . یه کاری بکنیم ...

دهم- آب ما را خواهد برد ؟

شازده کوچولو

شازده کوچولو

اول- شازده کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.

دوم- شازده کوچولو قصه ای است از آنتوان دوسنت اگزوپری نویسنده ی مشهور فرانسوی . قصه ای که لحظه لحظه های کودکیمان با آن گره خورده است . هنوز هم وقتی دلتنگ می شویم به اخترک او می رویم ، گلش را آب می دهیم ، دو آتشفشان فعالش را گردگیری می کنیم . حتی آتشفشان غیر فعالش را هم تمیز می کنیم (چرا که به قول شازده کوچولو "آدم کف دستشو که بو نکرده شاید فعال شد") . هنوز هم به او می نگریم در حالی که موهای طلایی اش زیر نسیم نیمروزی موج می زند . قصه ای برای تمام عمرمان . برای چهار فصل گلدان زندگیمان .

سوم- قصه ی شازده کوچولو با ترجمه ی احمد شاملو و با صدای فوق الآده گرم او از اینجا قابل دریافت است . خواندنش برای بار هزار و یکم توصیه می شود!

چهارم- بسیاری شازده کوچولو را کتابی می دانند که در قالبی کودکانه عمیق ترین مفاهیم انسانی را منتقل نموده است . تایید این مدعا شهره شدن اگزوپری جهت نویسندگی برای بزرگسالان است . سایر کتاب های او برای بزرگسالان نوشته شده است . اگزوپری ۴۴ ساله یک سال پس از انتشار شازده کوچولو در یکی از سفرهایش (او یک خلبان بوده است ) گم می شود و دیگر بر نمی گردد . سرنوشتی مشابه آنچه که در کتابش برای او اتفاق می افتد . اگزوپری به گفته ی بسیاری از اطرافیانش پیوسته به دنبال کودک درونش بوده است . راوی خود اگزوپریست و شازده کوچولو رویای گم شده ی او .

پنجم- شازده کوچولو داستان از خودبیگانگی انسانهاست . داستان گم شدن ماست در مسیری دایره وار . تکراری ملال آور که او با استفاده از تمثیل اخترک ها و چرخیدن آنها به دور خود به بهترین شکلی به تصویر کشیده است . شاید یکی از دلایلی که باعث شده تا شاهکار اگزوپری کتاب برتر قرن لقب گیرد استفاده ی گسترده ی او از نماد ها باشد . کتاب در عین سهل بودن به غایت پیچیده است و با دقیق شدن به لایه های درونی داستان نوعی نگاه تازه به ابعاد وجودی انسان را در می یابیم . کتاب آنقدر پرمحتواست که به نظر من می تواند موضوع پایان نامه ی یک دانشجوی کارشناسی ادب پارسی باشد . نمادشناسی در شازده کوچولو علاوه بر درک ادبی نیاز به بینش فلسفی نیز دارد . در این نوشته من سعی کرده ام تا نگاهی کوتاه و صد البته ناقص داشته باشم به این شاهکار قرن .

ششم- شازده کوچولو تمثیلیست ازکودکی از دست رفته ی ما . آنجا که اگزوپری از این کودکی از دست رفته به "آدم بزرگی" یاد می کند . او معتقد است مشکلات زندگی به تدریج ما را از اصل وجودیمان جدا می کند و ما را در چرخشی ملال آور در اخترک تفکراتمان می اندازد . او بر این باور است که آدم بزرگ ها اصل خویش را فراموش کرده اند . در چرخش اخترکشان محو شده اند . 

هفتم- گل شازده کوچولو نمادیست از دلبستگی های حقیقی وجود آدمی که در قرن آتش و خون آرام آرام به فراموشی سپرده می شوند .   خارهای گل شازده کوچولو در واقع نگه دارنده هایی است که آدمی در مسیرش برای حفظ ارزش هایش به کار می گیرد . آنجا که شازده کوچولو بر بی شیله پیله بودن گل ها تاکید می کند شاید به نوعی به مقدس و درونی بودن ارزش هایمان تاکید دارد . در جهان بینی اگزوپری آدم ها که او از آنها با لفظ آدم بزرگ ها یاد می کند روز به روز درگیر مشکلات به ظاهر مهم ولی از درون تهی زندگی می شوند . آنها اسیر زندگی می شوند و به جای آنکه آنها فرمانروای زندگیشان باشند زندگی بر آنها حکومت می کند  .

هشتم- شازده کوچولو برای گذر(نه فرار ) از اخترکش از پرنده های وحشی استفاده می کند . پرنده های وحشی نشانه ای از فرصت ها هستند و تجلیگاهشان در انسان های گریزان از روزمرگی است (اشاره به وحشی بودن پرنده ها ) .

نهم - یکی از تکان دهنده ترین قسمت های داستان ملاقات او با روباهیست غیر اهلی . اگزوپری به روشنی از عشق سخن می گوید . اهلی کردن  و بوییدن گل ها از مختصات عشق شناسی در گفتار اگزوپری دارند . کنایه ی نویسنده به راحت الحلقوم خواستن انسانها و فرمولیزه شدن موارد به آنها از گفتار روباه آشکار می شود . انسانهای اسیر روزمرگی گرفتار تکراری ریاضی وار هستند . تاریخی ترین پیام نویسنده از زبان روباه بیان می شود: "ارزش گل تو به قدر عمری است که پایش صرف کرده ای" اگزوپری رابطه ی مستقیمی بین تکرار ملال آور(روزمرگی) و نیافتن گوهر درونی وجودمان می داند .

ده - کتاب به شدت پیچیدست و نقد های مختلفی هم پیرامونش نوشته شده است . رمزگشایی نمادهای شازده کوچولو و درک فلسفه ی عمیق کتاب کار  هر کسی نیست . شاید فقط می تونیم از حسمون برداشت عقلی کنیم و برهان بیاریم.

یازدهم - نگاه کن . می بینیش .با چشم غیر مسلح حتی .  شازده کوچولوئه که تو اخترکش داره به گل سرخش آب می ده در حالی که باد موهای طلایی زیباش رو آشفته می کنه . شازده کوچولو با ما گره خورده نه فقط با کودکیمان . شازده کوچولو گل سرخشو اهلی کرد ...   

ما و قله ها

کاریکاتوری زیبا از بزرگمهر حسین پور کاریکاتوریست توانای کشورمان .کاری از بزرگمهر حسین پور

جوجه را آخر پاییز جمع بندی می کنند

پرزیدنت در کرمانشاه

۱. امشب شب یلداست . فکر می کنم جوجه ها رو دیگه امشب جمع بندی کنند!

۲. از زمان انتخابات دوره ی قبل ریاست جمهوری و حسن انتخاب! دکتر!!! محمود احمدی نژاد و نظر با استقبال امت همیشه در صحنه و عدم وجود هیچ گونه تقلب و رای های سازماندهی شده ، تصمیم گرفته بودم دیگه در هیچ انتخاباتی شرکت نکنم . ولی باز هم نتونستم در مقابل روی کار اومدن رایحه خوش خدمتی دیگر مقاومت نکنم .

۳. در این زمان که من مشغول نوشتن این مطلبم حدودا" ۶ روز از پایان گیری انتخابات گذشته ولی نتیجه ی شورای شهر تهران هنوز اعلام نشده است . البته مسئولین دلسوز به جد مشغول جمع بندی آرا هستند . امید که در آخرین شب پاییزی سال ۸۵ آرا را به دقت جمعبندی کنند تا بار دیگر آفتاب رایحه ی خوش خدمت بر تارک تهران پهنا گیرد و بار دیگر همه از بهاری سبز و شیرین بهره مند شویم . هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

۴. فکر می کنم چاره ی دیگری نداریم . باید خیلی قوی ، پرشور ، حماسی و به صورت کمی تا قسمتی نیمه ابری همیشه در صحنه در انتخابات حضور داشته باشیم و تو دلمون بگیم :"جان مادرتون تقلب نکنید".

۵. البته بر عاقلان پنهان نیست با حضور چهره های سرشناس و کارامدی چون پروین خانم احمدی نژاد آبجی محترمه ی رئیس جمهور محبوب ، شاهد شکوفایی روزافزون شهر تهران حواهیم بود . بنده ی حقیر پیشاپیش حسن انتخاب دولتمردان دلسوز را به امت همیشه در صحنه تبریک گفته و اعلام می کنم "گلی به گوشه ی جمالتان" 

۶. شب یلدای خوبی داشته باشید . جوجه هاتونو خوب جمع بندی کنید !

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : بعد از امتحانات آخر ترم بیشتر می نویسم (خواستم این خبر به شدت تکان دهنده رو به اطلاع ملت غیور برسونم تا وقتتونو واسه خوندن مطالب ار قبل تنظیم کرده باشید  ) 

بامداد خمار

 

بامداد خمار

۱. تا صفحه ۱۱۰ کتاب رو خونده بودم . به برادرم گفتم :"بامداد خمار رو خوندی؟ پرفروش ترین رمان فارسی !" زیر لب گفت :"فهیمه رحیمی از نگاهی دیگر " و در مقابل دفاع همه جانبه من از کتاب فقط سر تکون داد . فردا من کتاب رو تا آخر خونده بودم . نادم و پشیمان که چی فکر می کردیم و چی شد . بامداد خمار این پر فروش ترین رمان ایرانی...

۲. بامداد خمار ...نوشته فتانه حاج سید جوادی(پروین)...نشر البرز...چاپ سی و نهم!!!...قابل ابتیاع از کتاب فروشی های سراسر کشور.

۳.  رمان راجع به پیرزنی است که در کل داستان مشغول روایت داستان زندگی اش برای برادرزاده ی ۲۰ ساله اش می باشد . تا او را از فکر ازدواج با پسری که شرایط فرهنگی خانواده اش با شرایط خانوادگی آنها یکسان نیست باز بدارد . عمه خانم از خانواده ای اسم و رسم دار و با اصالت است . نوجوانی عمه خانم مقارن با اوایل سلطنت رضاشاه است .او که از خانواده ای شهیر است و خواستگاران اسم و رسم داری از شازده های قاجار و سرشناسان تهران دارد در ۱۵ سالگی عاشق جوان نجاری می شود که در نزدیکیشان دکان دارد . به رغم مخالفت های همه جانبه اطرافبان و ناله ی مادر و نفرین پدر این ازدواج خارج از رسوم خانواده و بسیار مختصر (برای جلوگیری از تحقیر خانواده جلوی دوستان و آشنایان) انجام می شود .او محکوم به زندگی در آلونکی کوچک در جنوب شهر می شود . او طرد می شود و از افلاک به خاک می آید . سطح فرهنگی جوانک نجار با عمه خانم تفاوت های آشکار دارد . به علاوه جوانک مشکلات اخلاقی نیز دارد و پس از ازدواج و گذشت چند ماه به اصل خود باز می گردد و به دنبال رابطه با زنان دیگر و اعتیاد می رود . پس از مدتی خبری از عشق نیست  و تنها عامل نگه دارنده ی عمه خانم برای ادامه ی زندگی تولد پسرش است . او برای جلوگیری از تولد فرزند دومش سقط جنین می کند و برای همیشه نازا می شود . پس از ۷ سال پسرش در یک حادثه در حوض همسایه ها خفه می شود . او به خانه ی پدری پناه می برد و طلاق می گیرد . پسر عمویش منصور که زمانی خواستگارش بود به به او پیشنهاد ازدواج می دهد . او زن دوم پسرعمویش می شود(زن اول شازده ای آبله روست که ۲ بچه برای منصور آورده است . منصور که جوان خوش بر و رویی است در هنگام شکست عشقی از عمه خانم و به خاطر افسردگی او را گرفته بود.). ۲ سال بعد هوو می میرد . شادکامی عمه خانم طولی نمی کشد .۵ سال بعد منصور در اثر سرطان فوت می کند . عمه خانم تا ۸۰ سالگی به قولش به منصور مبنی بر مجرد بودن وفادار می ماند و حالا حکایت زندگی اش را برای سودابه برادرزاده اش می گوید...

۴. بامداد خمار به رغم ضعف های بی شمارش یک توصیف دقیق و بی نقص از ایران قدیم و آداب و رسوم آن زمان مردم تهران است . نا گفته پیداست که نویسنده تحقیقات بسیاری راجع به ایران قدیم کرده است . توصیفات او بی نقص است و دید بسیار خوبی به خواننده می دهد .  

۵. نویسنده به تفاوت فرهنگی بین افراد اجتماع اشاره دارد . یک طرف خانواده ای فرهیخته و ثروتمند و طرف دیگر خانواده ای عامی و فقیر از اقشار سطخ پایین جامعه .نویسنده به درستی معتقد است که نتیجهازدواجی ناپایدار است . فرهنگ فقر ( نه خود فقر که بحث تفاوت این دو بسیار طولانی است) بسیار مضر و ویران کننده است . همان فرهنگی که دکتر احمدی نزاد که خود در این محیط بزرگ شده مشغول به ترویج آن است . (چه بسیار فقرایی که فرهنگ فقر ندارند و بحث پیرامون این قضیه مجالی دیگر می طلبد.)

۶. داستان از لحاظ سیر منطقی دچار مشکلات فراوان است . به راستی چرا عمه خانم پس از فهمیدن مشکلات اخلاقی شوهرش به دامان پدر باز نمی گردد؟ آیا پدر آنقدر قدرت ندارد که پسر او را به مادرش برساند و شر شوهرش را از سر او کم کند؟ شرم از پدر در مقابل تجاوزاتی که در خانه شوهر به او روا می شود هیچ است . کما اینکه او پس از فوت پسرش بسیار آسان به شرم بازگشتن به خانه پدری غلبه می کند . مشکل دیگر داستان مقایسه ازدواج عمه خانم با ازدواج احتمالی برادرزاده اش سودابه است . عمه خانم در ۱۵ سالگی عاشق می شود . عاشق بر و بازوی جوانک نجار می شود . در واقع عاشق نمی شود به هوس می افتد .یک تمایل جنسی عشق گونه . هوسی که نتیجه ایست از فشارها و ممنوعیت هایی که در خانواده با آن مواجه شده . اما سودابه در سن ۲۰ سالگی پس از ۲ سال تحصیل در دانشگاه دلباخته شده . او در محیط بسته ای بزرگ نشده تا میل جنسی را با عشق اشتباه بگیرد . بحث درستی یا نادرستی تفکر سودابه نیست (محتمل است که سودابه هم بنا به دلایلی اشتباه می کند چرا که سودابه از خانواده ای تحصیل کرده و پسر مورد نظرش از خانواده ای بازاریست) اما قیاس عمه خانم و سودابه قیاسیست مع الفارق .    

۷. در اواسط کتاب نویسنده چنان در بیان مصائب عمه خانم در خانه ی شوهرش اغراق می کند که تحمل این دیدن این همه بدبختی از جانب خواننده سخت می نماید . نوعی افراط برای قانع شدن هر چه بهتر خواننده با نظریات نویسنده در پایان رمان . تلاشی نا فرجام .

۸. نویسنده علنا" نصیحت می کند و تو گویی خود عمه خانم است که قلم بر دست گرفته و حکایت زندگی اش را برای تو بازگو می کند . نویسنده بر این نکته قدیمی " با کسی که پدر مادرت برات پیدا کردن ازدواج کن . خود به خود عاشقش می شی" تاکید بسیار دارد . نویسنده در حکم مادربزرگی پیر در غالب عمه خانم نصیحت می کند . من ۲۰ ساله کوچکتریم همذات پنداری با نویسنده (عمه خانم) ندارم .

۹. در پایان این سوال در ذهنم باقی می ماند که چرا این کتاب با این ارزش ادبی پایین پر فروش ترین رمان فارسی است ؟ کلیدر کجاست ؟ سووشون کجاست؟ چرا "چراغ ها را من خاموش می کنم" زویا پیرزاد پر فروش ترین رمان نشد؟ چرا ما باید مخاطب عام را در همان سطح پایین نگه داریم ؟ آیا نباید تلاش کرد که دید مخاطب عام پیشرفت کنه و سطح ادراک بالاتری داشته باشه ؟ من مخاطب عام نباید به سمت آثار با ارزش ادبی میل داده بشم؟ انگار مخاطب عام محکوم به ماندن در همین سطح است و زندگی برای رسانه های ما و نویسندگان ما به عادی ترین شکل ممکن می گذرد . فرهنگ عامه پسندی...

۱۰. افسوس...

the legend of 1900

the legend of 1900

۱. تورناتوره ، کارگردان نام آشنای ایتالیایی در "افسانه ۱۹۰۰" ادای دینی دارد به موسیقی ، این هنر روح نواز بشر . او که پیش از این در سینما پارادیسو تعهد خویش به سینما را به تصویر کشیده بود ، اینک در این فیلم موسیقی را هدیه ای الهی از جانب پروردگار می نمایاند . تورناتوره همانند بسیاری فلاسفه باور دارد که موسیقی قائم به ذات است . سکانسی از فیلم که قهرمان فیلم موسیقی هر شخص حاضر در صحنه را برای دوستش با پیانو می نوازد به راستی که تکان دهنده است . تورناتوره معتقد است هر قطعه از موسیقی نشات گرفته از واقعیتی بیرونی است و فریاد دل آهنگساز است و ندای قلب او . او موسیقی را گره خورده با ذات بشر می داند و دستان هنرمند را تجلیگاه شهود درونی او از پیرامون وجود افراد و وقایع بر می شمرد .

۲. یک کارگر سیاهپوست که در یک کشتی تفریحی بزرگ و مجلل کار می کند ،در اولین روز از اولین ماه اولین سال قرن بیستم نوزادی چند روزه را پیدا می کند و تصمیم به بزرگ کردن او می گیرد . نام او را ۱۹۰۰ می گذارد . او با عشق بچه را بزرگ می کند تا اینکه در ۸ سالگی کودک او در اثر یک حادثه در کشتی فوت می شود . در نیمه های یک شب افسر کشتی کاپیتان را بیدار می کند تا او را به دیدن اتفاق عجیبی ببرد . ۱۹۰۰ هشت ساله دبدون آشنایی قبلی با پیانو ، مشغول نواختن آهنگی با پیانوی کشتی است . تمام مسافران کشتی جمع شده اند و به هنر خدادادی او گوش می سپارند . از این به بعد او پیانست کشتی می شود . سالها می می گذرد . در ۲۸ سالگی او راوی داستان که یک نوازنده ی ترومپت است ، مشغول به کار در کشتی می شود . راوی با ۱۹۰۰ دوست می شود و همواره سعی دارد او را که یک نابغه ی موسیقی است به بیرون رفتن از کشتی ترغیب کند . ولی او زیر بار نمی رود . در این سالها ۱۹۰۰ دختری را می بیند و وقتی موسیقی دختر را می نوازد قطعه ای بسیار زیبا شکل می گیرد . ۱۹۰۰ عاشق دختر می شود ولی این عشق هم باعث نمی شود که دعوت دختر برای ملاقات در شهر او را اجابت کند . او تمام عمرش را در یک کشتی سپری کرده است . در سال ۱۹۳۳ راوی از کار در کشتی کنار می کشد . چندین سال او را نمی بیند . به طور اتفاقی می فهمد که قرار است کشتی که در آن کار می کردند را منفجر کنند . راوی مطمئن است مه ۱۹۰۰ درون کشتی (که قرار است آن را منفجر کنند) است .زیرا کشتی مذکور خانه ۱۹۰۰ است . او را درون کشتی می یابد که مخفی شده است. نمی تواند او را متقاعد کند که از کشتی بیرون بیاید .۱۹۰۰ ترجیح می دهد که بمیرد . راوی از کشتی بیرون می آید و به مسئولان انفجار کشتی می گوید که کسی در کشتی نیست . او منفجر شدن کشتی را می بیند . جهان یکی از نوابغ موسیقی را از دست می دهد . 

۳. ۱۹۰۰ تنها یک بار قصد خروج از کشتی می کند . در میانه های راه رفتن به خشکی می ایستد . پس از چند دقیقه درنگ او به کشتی بر می گردد . او معتقد بود که تا درون دریاست صدای امواج اقیانوس را نمی فهمد . از خشکی دریا آوای دیگری دارد .

۴. ۱۹۰۰ معتقد است با زندگی در کشتی سوار بر زمان حرکت می کند . او عقیده دارد که مردم با ساکن زندگی کردن و منتظر گذشت زمان بودن ، چرخه ی متوالی فصول ، به نوعی وابسته و تابعی از زمان اند .

۵. سکانس پایانی بسیار تکان دهنده و تاثیرگذار است . جایی که راوی سعی دارد او را متقاعد کند که از کشتی در شرف انفجار بیرون بیاید ولی ۱۹۰۰ قبول نمی کند .او می گوید که پیانو ۸۸ کلید محدود دارد . او ایمان دارد که با تمرکز به همین کلید های محدود و ذهن نا محدود و بینهایتش زیباترین ترانه های زندگی را می سازد . او نمی تواند خود را با بیرون نا محدود و کلیدهای نا محدودش وفق دهد . او نمی تواند با کیبورد نامحدود جهان آهنگ بسازد . خود بینهایتش با بینهابت جهان تداخل می کند .

۶. جایی خواندم که منتقدی این فیلم را تمثیلی از تنهایی انسان می دانست . از نظر من به عنوان یک بیننده ی معمولی و نه یک منتقد افسانه ۱۹۰۰ شهودی درون گرایانه در باب خویشتن است . داستان از خودبیگانگی نیست . افسانه درک خویش است . عمیق شدن به وجود آدمی است .

۷ . باز هم موریکونه ، ردپای این آهنگساز فقید ایتالیایی به روشنی در جای جای فیلم به چشم می خورد . او در اینجا هم مثل سینما پارادیسو ، آوای زندگی را در کالبد موسیقی به ما ارزانی می دارد .

۸ . این قطعه زیباترین اثر ۱۹۰۰ است که ابتدا جاز نواخته می شود و سپس با دیدن یک دختر که احساسات او را بر می انگیزد به قطعه ای عاشقانه تبدیل می شود .

۹. این قطعه در یک دوئل توسط مبتکر موسیقی جاز نواخته می شود . این نواخته جواب ۱۹۰۰ (همان قطعه با سرعت بسیار بالاتر) است . او پس از این قطعه از گرمای ایجاد شده ی سیم سیگاری برای رقیب روشن می کند .

۱۰. موسیقی پایانی فیلم .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت : از کلیه دوستانی که در این مدت که بنا به مشکلاتی ننوشتم جویای احوالاتم بودند ، سپاس گذارم . ممکنه تا ماه آبان اینجا به روز نشه . شاید...شاید وقتی دیگر...

 

خارج از دستور

۱. ۲ سال پیش برادرم یادگاری کتابی بهم داد . اسمش فکر کنم بود "رمئو هنوز زنده است" مجموعه داستان های کوتاه بود . امشب یه دفعه یاد یکی از داستاناش افتادم که اتفاقا" هم نام کتاب بود . ولی هر چی گشتم کتابو پیدا نکردم . تو گوگل سرچ کردم . بعید می دونستم که این داستانو پیدا کنم تو نت . ولی در کمال تعجب دیدم چند بلاگر این داستانو بازگو کردن . من از وبلاگ بینایی این داستان قشنگ رو اینجا می آرم .خداوند خیر به تایپیست اصلی دهاد! (نویسنده خانم کریستینا تسومل است .)    

۲. رومئو سم درون  جام را سر کشیدو آب  دهانش را به بیرون ریخت و  آرام آرام همان طور که میخواست از حال رفت . ژولیت که از خواب  بیدار   شد چون جسد  رومئو  را  در  کنار خود  دید تاب نیاورد  و او خود را کشت. شاهزاده و خانواده های رومئو و ژولیت به سرعت به  طرف اتاق خواب آن دو دویدند.در آنجا  لاورنس ماجرای  ازدواج  پنهانی آن دو را برای خانواده هایشان تعریف کرد . در حالی که بزرگان مغرور  دو خانواده  از ملاک بر سر پیکر عزیزانشان با هم  ابراز هم  دردی میکردند ، رومئو که  بر اثر  سمی دروغین  فقط بیهوش شده بود، آرام آرام به هوش آمد.

     همه بهت زده به رومئو نگاه می کردند  که چگونه در  بستر مرگ ژولیت بر پیکر بی جان او گریه میکند . این صحنه آن چنان غم انگیز بود که هیچ کس نتوانست آن را تحمل کند و همهاز اتاق بیرون رفتند تا رومئو را  با  غمهایش  تنها بگذارند .  رومئو  نا باورانه فهمید که چطور  فکر  او  برای  رسیدن به آرامش   در  کنار  ژولیت شکست خورده و  چه اشتباه  وحشتناکی مرتکب شده است . وقتی که او جام را سر میکشید که خود  را  بکشد  ژولیت  زنده  بوده است .او به خاطر اشتباه رومئو جان خود را از دست داد.یاس و نا اميدی تمام  وجود  او  را  فرا گرفت . عشق او با بدنی خون آلود در آغوش او آرمیده و  قطره های خون و  بر  لباس رومئو  میچکید ،انگار که قاتلی بی رحم قربانی خود را در آغوشگرفته باشد.

     رومئو آهی کشید و گفت:"نه، مرگ همسرم گناه من نیست."وجدانش  او  را  آزار میداد ، تلاش میکرد گناه مرگ ژولیت را به  گردن کس دیگری بیندازد.به خود  می گفت  این گناه راهب لاورنس است . اگر ما با هم ازدواج نکرده بودیم ژولیت هرگز به این حال نمی افتاد که خودکشی کند.نه،این هم او را آرام نمی کرد . اصلا چرا  باید با  چنین  دختری آشنا می شدم تا این قدر زجر بکشم . در افکار آشفته خود  مهمانی  را به یاد آورد که در آن برای اولین بار عشق از دست رفته خود،ژولیت را را دیده بود.مرکوئیتو ،  این گناه مرکوئیتو است یا  بنوولیو  ،  اگر این دو  آن مهمانی را برگزار نکرده بودند  هرگز  رومئو  با  چنین  سرنوشت  شومی  رو  به  رو نمی شد. 

    شبانه روز را با همین حال پریشان در تنهایی سپری کرد.هیچ کس جرات نداشت وارد اتاق  شود . حال رومئو آن چنان آشفته بود که به هر کس که می خواست وارد اتاق شود دیوانه وار حمله می کرد.

    چرا من هم خودم را مانند ژولیت نکشم؟نه ،باید بفهمم چرا چنین بلایی بر سرم  آمده  است . پس از گذشت یک شبانه روز وحشتناک به این نتیجه رسید که این دست سرنوشت بود ، که او را این چنین خرد  کرده است.پس به آرامی و در عین حال عصبی از اتاق بیرون آمد و به سوی پدر خود رفت و او را  در  آغوش گرفت،پس به سوی پدر ژولیت رفت و او را نیز در آغوش گرفت.بعد از آن بر گونه تک تک حاضران بوسه زد و   با گام هایی بلند  دوباره به سوی بستر مرگ بازگشت و با قامتی استوار و نیرویی خارق العاده در اتاق  را به هم کوبید و بست.

     پس از آن،هرگز کسی او  را ندید  ولی  جای  پای او  به  هنگام  خداحافظی ، غمناک ترین شکوفه ها روییدند تا آذین دوستی نوپای خانواده های رومئو و ژولیت باشند.

پ.ن : از دوست بی معرفت عزیزی که این عکسو داد کمال تشکر رو دارم!

اینجا ایران است...

ماییم....

۱. اینجا ایران است . ساعت ۱۱ شب است . سریال نرگس در حال پخش است . خیابان ها به خاطر دیدین این سریال خلوت شده . زن سابق شوهر نرگس کشته شده . خواهر نرگس که باردار است گم شده . از شوهر خواهر نرگس خبری نیست . شوهر نرگس به اتهام قتل دستگیر شده . اوضاع سریال پیچ در پیچه و طبق عادت مالوف سریال های ایرانی کارگردان با تلاش و کوشش چشمگیری در حال آب بستن به سریال است.وسط این گیرودار ناگهان... به ما یادآوری می شود که انرژی هسته ای حق مسلم ماست . بدین صورت که دولتمردان غیور ما که می بینن این سریال انقدر طرفدار داره تصمیم می گیرن سکانس بسیار استراتژیکی رو بعد ۴ ماه به سریالی اضافه کنن که ماه ها قبل بسته شده و برای پخش به صدا و سیما فرستاده شده . ولی آنگاه که پای مصالح ملی به میان بیاد همه چی قابل حل شدنه . و این سکانس به سریال اضافه می شه . طی این سکانس حساس به یکی از شخصیت های فیلم یادآوری می شه که انرژی هسته ای سوخت پاکیه آلودگی نداره و حق مسلم ماست . باز جای شکرش باقیه که این شخصیت تو این سریال کاری مربوط به گاز(نوعی انرژی سوختی!!!) داره . وگرنه به خاطر مصالح ملی آقای گازرانی رو به شقایق خانوم پیوند می دادند . بعد این سکانس حساس که به طرز هنرمندانه ای وسط سریال گنجانده شده بود سریال به روند عادی خود بر می گرده . و غریو غرورآسای "انرژی هسته ای حق مسلم ماست " از کوی و برزن به گوش رسید .البته من اصلا" نمی خوام به کارگردان سریال یا تهیه کننده گیر بدم. چون بعید می دونم اونا اصلا" خبردار شده باشن . اگر هم خبردار شدن لابد خبردارشون کردن!!! در همین راستا (کدوم راستا واقعا"؟) بنده (منو میگی؟) چند پیشنهاد برای احقاق این حق قانونی دولت(ببخشید ملت) دارم بدین شرح :

الف- به بازیکنان فوتبال آموزش داده شود که بعد از به ثمر رساندن گل پیراهن خود را از تنشون بیرون بیارن (فکر بد نکنین اونا زیر پیراهنشون یک لباس دارن) . روی لباس با خط قرمز جیگری نوشته شده : "تا خون در رگ ماست   انرژی هسته ای حق مسلم ماست" حق با شماست .همزمان دوربین روی صورت بازیکن زوم می کنه . در های غلطانی که به خاطر انرژی هسته ای از چشمان بازیکن جاری می شه دل مردم رو میشکونه و بلندگوی ورزشگاه می گه :"این صدای مردم ایران است که حق مسلم خود را خواستارند.بشنوید:" و غریو دشمن شکن "انرژی هسته ای حق مسلم ماست " از ملت همیشه در صحنه به گوش می رسه . بازیکن مذکور کارت زرد می گیره . ولی در راه اهداف عالیه نظام (ببخشید مردم) این هزینه ای نیست . جهت عملیات شهادت طلبانه ی مذکور رضا عنایتی پیشنهاد می شود . چرا که هم چهره ی فوتوژنیکی داره . هم به این گونه حرکات ژانگولر عادت داره (چه بسا مهارت داره). 

ب - به هر خواننده ای که در مورد انرژی هسته ای آهنگ (نوعی اصوات که بشر با شنفتن آن قرش می گیره) بخواند و قصد در کردن نوار از خودش را داشته باشد مجور اعطا گردد و در راستای اهداف عالیه دولت مهرورز به وی مدال افتخار درجه دو اهدا شود .

ج- هر کارخانه ای که عبارت آسمانی"انرژی هسته ای حق مسلم ماست" روی محصولاتش درج شود نه تنها تا ۵ سال از پرداختن مالیات معاف شود بلکه "چاکرش هم هستیم و همه جوره از خجالتش در می آیم.".

د- نظر به استقبال گسترده از انرژی هسته ای در میادین بزرگ شهر صبح ها از ساعت ۶ تا ۸ دولت مهرورز اقدام به سرو کیک زرد همراه با شیرموز (به خاطر رنگ زرد مقدسش) به صورت رایگان کند . بدیهیست شیرینی فروشی هایی که اقدام به پخت این نوع کیک کنند از پرداخت هر گونه عوارض معاف شوند.

ه- به کلیه جوایز بانک های دولتی ۲۵۰ گرم اورانیوم ضمیمه شود . با این کار ضمن اضافه شدن فرهنگ انرژی هسته ای اورانیوم خون مردم هم از خط فقر بالاتر می رود .

 

۲. اینجا ایران است . یک هواپیما حامل حدود ۱۵۰ مسافر به دلیل نقص در لاستیک هنگام حرکت روی باند فرودگاه از باند خارج می شود . ۲۸ نفر فوت می کنند . اخبار ساعت ۱۰ شبکه۳: گوینده ی خبر سانحه را اعلام می کند و با خوشحالی می گوید:" که نیروهای امداد موفق به نجات ۱۲۰ نفر شده اند ." علم ریاضی به ما می گوید که فقط ٪۲۰ تلفات داشته ایم . ما در حال صحبت راجع به انسانیم . اینجا ایران است...

۳. وقتی که خوشحالی بلند نخند تا غم بیدار نشه و وقتی غمگینی بلند گریه نکن مبادا که شادی ناامید بشه . من و تو کم بودیم . گفتنی ها کم نیست...

۴. موارد ۱ و ۲ دو روز پشت سر هم اتفاق افتاد .

پی نوشت : نمی دونم این مطلب طنزه ...ولی وقتی داشتم می نوشتم لبخند رو لبم نبود . زهرخند بود . ۲۸ تا از هموطنامون نه ۲۸ تا انسان ۲۸ تا همنوع فوت کردند . به خدا ما همه انسانیم

 

پاسارگاد به زیر آب رفت

آرامگاه کورش قبل از آب گیری سد

اول- ساخت سد سیوند در سال ١٣٧١ در تنگه بلاغی و روی رودخانه پلوار آغاز شد. این سد در یك‌صد كیلومتری شمال شیراز و پنجاه كیلومتری تخت جمشید احداث شد . سد سیوند در منطقه‌ای قرار دارد كه فاصله دهانه اصلی آن تا آثار و سازه‌های اصلی محوطه پاسارگاد حدود ١٧ كیلومتر و فاصله خط پایان آبگیری دریاچه تا سازه‌های اصلی و آرامگاه كوروش حدود ٩ كیلومتر است. پیش‌بینی می شد با آغاز آبگیری سد سیوند، دست‌كم هشت كیلومتر از تنگه بلاغی همراه با آثار درون آن زیر آب رود. این در حالی است كه در فصل بهار و با آغاز سیلاب‌های بهاری دشت بلاغی،‌ آثار بیشتری تهدید خواهند شد.

بر اساس نظر كارشناسان ، پس از آبگیری سد سیوند تعدادی از تپه‌های باستانی پیش از تاریخ، كوره‌های ذوب فلز، غار و سكونت‌گاههای پیش از تاریخ، دو قبرستان بزرگ مربوط به اشكانیان، چهار كیلومتر سنگ‌چین شاهی، هفت كیلومتر مرز سنگی مربوط به دوران اشكانی، گورهای سنگی مربوط به دوران فرمانروایان فارس (خرقه‌داران)، دو قسمت از جوی سنگی و راه شاهی در شرق تنگه بلاغی و شش قسمت از راه شاهی در غرب این تنگه زیر آب می رفت ..(نقل با تلخیص از میهن شماره 90 -شهریور - سید افشین امیرشاهی).  

 

دوم- اعلام خبر آبگیری سد سیوند تا پایان امسال، بسیاری از ایرانیان و حتی جهانیان را نگران كرده است. اما این مسأله هیچ نگرانی را در سید حسین مرعشی رئیس سابق سازمان میراث فرهنگی و گردشگری به وجود نیاورد. چرا كه رئیس پیشین سازمان میراث فرهنگی عقیده داشت كه نمی‌توان سدسازی را كه لازمه تمدن امروز و فردای ایران است، فدای حفظ آثار تاریخی كرد. بنابر این طبیعی است كه در دوران ریاست مرعشی بر سازمان مهم میراث فرهنگی و گردشگری، اقدام مناسبی در جهت حفظ و حراست از آثار منحصر به فرد محوطه بلاغی و دشت پاسارگاد صورت نگیرد. مرعشی در دوران ریاست خود بر سازمان میراث فرهنگی، براین عقیده پای فشرد كه كلیه دوره‌های ایران، محل زندگی مردم قدیم و دوره‌هایی است كه آثار تمدن كهن در آنها وجود داشته است. چون تمدن ایران ٩ هزار سال جریان داشته و این نشان می‌دهد كه تمدن‌های جدید روی تمدن‌های قدیمی بنا شده‌اند. بنابر اظهارات مرعشی به خبرگزاری ایلنا، نمی‌توان انتظار داشت مرعشی در مدت یك سال و اندی كه در سازمان میراث فرهنگی و گردشگری بود كار ویژه‌ای برای حفاظت از آثار تنگه بلاغی انجام داده باشد. همچنان كه وقتی كلنگ ساخت سد سیوند در سال ٧١ بر زمین زده شد، سید محمد بهشتی هم كه در آن زمان رئیس سازمان میراث فرهنگی بود، از كنار این مسأله به راحتی گذشت و او هم كار چشمگیری نكرد. چرا كه گفته می‌شود مقامات سدساز پیش از آغاز پروژه ساخت سد سیوند طی نامه‌ای به سازمان میراث فرهنگی، نظر این سازمان را در باره آغاز عملیات عمرانی برای ساخت سد خواسته بودند. اما ظاهراً پرسش آنها بدون پاسخ ماند و سكوت نیز علامت رضایت است! البته محمد حسن طالبیان به كمك سید محمد بهشتی می‌آید و توضیح می‌دهد: «حدود ١٠ سال پیش نامه‌ای به اداره كل میراث استان فارس نوشته می‌شود. با توجه به گستردگی محوطه‌های باستانی در ایران، طبیعی است كه شناخت كاملی از همه این محوطه‌ها وجود نداشته باشد. شاید حدود ٢٠ تا ٢٥ درصد آثار تاریخی و محوطه‌های باستانی ایران را بشناسیم. از طرفی قانونی وجود دارد كه براساس آن اگر دستگاه‌ها هنگام عملیات عمرانی به آثار باستانی برخورد كنند، می‌بایست ادامه عملیات عمرانی را متوقف كنند. اگر پاسخ دادن به نامه آنها مدتی طول كشیده است، به این معنی نیست كه آنها حق انجام عملیات عمرانی را در آن منطقه داشته‌اند.»..(نقل با تلخیص از میهن شماره 90 - شهریور - سید افشین امیرشاهی)

 

سوم- کورش کبیر . او که هزاران سال پیش منشور حقوق بشر را نوشت: 

 

                                            منشور کورش کبیر

(اولین اعلامیه حقوق بشر)

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توٿيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توٿيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرٿت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرٿ نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرٿ برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك ٿرد از خانواده يا طايٿه اي مرتكب تقصير ميشود ، ٿقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

        یک توضیح : عکس های زیر آب رفتن تزیینی و مونتاژ است!!!

 

پس از آب گیری سد

 

پس از آب گیری

 

پس از آب گیری

 

چهارم- در همین راستا پیشنهاد دلسوزانه ی یک شهروند به میراث فرهنگی را بخوانید .

 

پنجم- خب ...به سلامتی آب گیری سد سیوند هم شروع شد . حالا می تونیم به مثابه ی ضرب المثل" کی بود کی بود من نبودم! " به هم بپریم که تقصیر کی بوده و بعدش این غلیان روحی رو نسبت بدیم به ملی گرایی و وطن پرستیمون و احساس آرامش کنیم . بعدشم که به افتخار این همه "عشق وطن بودن" واسه خودمون چایی درست کنیم بخوریم (در موارد با کلاس تر قهوه ی تلخ شدیدا" توصیه می شود.). تا مورد بعدی چی باشه...

 

ششم- شاید دم دست ترین متهم سازمان میراث فرهنگی و جهانگردی(حالا اینکه این دو سازمان میراث فرهنگی و جهانگردی چرا و طبق چه استدلالی با هم ادغام شدن رو از پرتغال فروش محلتون بپرسین!) باشد . چرا که به استعلام مدیران پروژه ی سد سازی جوابی ندادند . ولی آیا ما باید از چنین مدیرانی انتظار پاسخ گویی داشته باشیم؟وضع اسف بار تخت جمشید که تا چند سال دیگر زیر انبوهی از زباله مدفون می شود(یکی از آگاهان همین الآن به من اطلاع دادند که :" اوهوی اخوی . تو می دونی ارتفاع این ستون های ترویج دهنده ی فساد و فحشا و شاهنشاه و ...چند ده متره ؟ عمرا"به این زودی زیر زباله نمیره ... بی خودی نشر اکاذیب نکن") .اصولا" با این بازخوردها این فکر به ذهن خطور می کنه که اینها دوست دارن آثار باستانی رو نابود کنن . فقط می ترسن با دینامیت و تانک وارد بشن . پیش خودشون می گن که خودش به مرور زمان نابود می شه . وگرنه برای حفظ ظاهر حداقل تخت جمشید رو در مییافتند . ولی نه باید هرگونه مظاهر شاهنشاهی پاک بشه. ادامه ی جریانی که در روزگاری نه چندان دور می خواستن مجسمه فردوسی رو به جرم نوشتن شاهنامه پایین بیارن. همونان . فقط تن پوش عوض شده... جهت اطلاع فقط از وضعیت تخت جمشید کافیه یه نگاهی به لینک شماره ۴ همین نوشته بکنید . چیزی نگویم بهتر است...

 

هفتم- البته نا گفته نمونه نقش ما بلاگر ها(کلا" اهالی وب) بسی مهم است . نظر به استقبال امت همیشه در صحنه وبلاگ نویس ما به این نتیجه رسیدیم که خب خلیج فارس رو که دوباره خلیج فارس کردیم .  بسه دیگه . ما به اندازه ی کافی وطن پرستی نشون دادیم و پیمانه ی وطن پرستیمون پره پره . جون حاجی بسه ...تکراری شد ...یه بار  آدمو جو می گیره ...صد بار که نمیگیره ...دههههه...بذار بره زیر آب اون وقت مرثیه می خونیم ...جو می ده اساسی...(به کسی بر نخوره من بیشتر منظورم خودمه ...حالا اگه برخورد هم زیر سبیلی رد کنید دیگه...) آری اینگونه بود که روزشمار آب گیری سد شروع شد ...و حالا ماییم و مرثیه ای که نا سروده ماند...آری این چنین کنند بزرگان...

 

هشتم- این دفعه البته اصلا" دولت مهرورز مقصر نیست . بیش از ٪۹۰ پروژه در گذشته انجام شده  بود و انتظاری هم نمی رفت که دولت آب گیری سد رو برای همیشه متوقف کنه . شخصی می گفت :" چه زیبا می شه اگه این سد رو در این مرحله متوقف کنن و منطقه رو تبدیل به منطقه ی توریستی کنن و بزنن سر در سد که ما این سد رو با این همه هزینه به خاطر حفظ آثار باستانیمون متوقف کردیم و آب گیری نکردیم و ....و...و...و...و در نهایت شاهزاده خانوم و پادشاه سالیان دراز به خوبی و خوشی زندگی کنند.."تو دلم گفتم :"دل خوش سیری چند؟"

 

نهم- در شهر خبری نیست...

 

پی نوشت : بعد از نوشتن این مطالب دوستی خبر داد که عکس های زیر آب رفتن آرامگاه کورش مونتاژه . خیلی هامون می دونیم که آرامگاه کورش ۴۵ متر بالاتر از بالاترین ارتفاع آب سد سیونده . ولی وقتی دیدیم شوکه شدیم و اطلاعات قبلی پاک شد . من بعد اینکه فهمیدم این عکس ها مونتاژه حذفشون نکردم . چون فکر می کنم با آغاز آب گیری سد قسمتی از میراث باستانی ما نابود می شه و شاید آرامگاه کورش به این زودی زیر آب نره ولی فکر می کنم این عکس ها آینده رو نشون می ده . من که به شخصه از گرافیست مربوطه! تشکر می کنم ...

 

 

 

گاهی وقت ها

۱.کاریکاتوری از بزرگمهر حسین پور ، کاریکاتوریست توانای کشورمان

۲.هفته نامه ی چهلچراغ ، شماره ۲۱۲

۳. مانا جات خیلی خالیه....خیلی...کاش می دونستم داری جواب چی رو می دی؟ جرم چی بوده؟؟؟مانا نیستانی و مهرداد قاسم فربه مرخصی ۱۰ روزه آمدند...

بزرگمهر حسین پور

پ . ن : این یکی البته گویا! کار بزرگمهر نیست!!! :

بدون شرح

به نام پدر

اول- به نام پدر فیلم عجیبیه . برای اثبات این مدعا اگه فقط فیلنامه ی بکر و عجیب حاتمی کیا رو هم مد نظر قرار بدیم به نظر کافی می رسه . حاتمی کیا این بار با ملودرامی اجتماعی به سینمای جنگ باز می گردد...

دوم- یادداشت ابراهیم حاتمی کیا کارگردان به نام پدر :  

یا لطیف

" به نام پدر" قصد دارد در ردیف چهاردهم دوران فیلمسازیم بایستد. می گویم قصد دارد چرا که هنوز قد و قامت کامل آن برایم  تجلی عینی پیدا نکرده است.

بعد از نامرادیهای فیلم " موج مرده" گفته بودم دیگر از دنیای نسل جنگ فیلمی نخواهم ساخت ؛ ولی " به نام پدر"  نقض این ادعا ست. قطعا شما نیز همچون خودم دلیل می خواهید. صادقانه میگویم که هیچ جوابی جز انتظار پاسخ آن از درون فیلم " به نام پدر " ندارم. صبر کنیم تا " به نام پدر"  آماده شود. خدا کند جواب خردمندانه ای داشته باشد.

اما اجازه دهید یادی کنم از ناجی خودم در بدترین شرایط عمر کاریم.  درست در اوج فشار ، عصبیت ، ناامیدی، خشم ، بغض و بی راهی که خدا برای هیچ اهل ذوقی نصیب نکند" به نام پدر" مثل فانوس دریایی مرا از دریای پر تلاطم " به رنگ ارغوان" خارج کرد.           

اگر نبود " به نام پدر" من با آن حال شکسته ام به کدامین چاه پناه می بردم  و چه تناقضی است در این عالم هنر که تو از وضعیت پیش آمده برای یکی به دیگری پناه میبری و هیچ نوش دارویی به این اندازه توان شفا بخشی نداشت.

اجازه دهید آرزوهایم را برای" به نام پدر" در قالب دعا بگویم و شما آمین بگویید.

خدایا " به نام پدر" را تماشایی کن.

خدایا ما را شرمنده تماشاگران " به نام پدر" مکن.

خدایا " به نام پدر"  را در تماشاخانه های  کهنه و زوار دررفته وطنی ، باز هم قابل رویت کن.

خدایا " به نام پدر" را درسبد اقتصادی خانواده ایرانی جای بده.               

خدایا " به نام پدر"  را امانتدار خوبی برای جلوه هنرنمایی هنرمندان همراهش بفرما.

خدایا  "به نام پدر" را برای جوانان نوجویمان قابل بفرما.

                          حاتمی کیا- تیر 84   

 

سوم- درون مایه ی داستان مانند آژانس شیشه ای تفاوت نسل هاست ولی با نگرشی متفاوت . دختر مهندس شفیعی(رزمنده ی سابق) که دانشجوی باستان شناسیست در حین عملیات تجسس برای یافتن اشیای باستانی پایش روی مینی باقیمانده از زمان جنگ می رود که پدرش برای دفاع ازخاک ایران آن را روی تپه ی شاهد کاشته بود . این یک جمله خلاصه ایست از جریان فیلم . داستان فیلم در ۲۴ ساعت می گذرد . ۲۴ ساعت در خواب و بیداری ...

 

چهارم- یک پدر باید قطع شدن پای دخترش را ببیند . سبب مینی است که خود او کاشته است . در فیلم اشاره می شود به اینکه بعد از جنگ به او پیشنهاد شده که در خنثی ساختن مین در منطقه کمک کند (مهندس شفیعی منطقه را به خوبس می شناسد) و این همسر اوست که مخالفت می کند و می گوید تو وظیفه ی خودت را در قبال این خاک انجام داده ای . نتیجه این می شود که مادر دختر هم عذاب وجدانی مشابه دارد ...

 

پنجم- سکانس پایانی فیلم :خارجی-منطقه ی مین گذاری شده - روز : (دوربین یک شات از مین یابی می گیرد که تکان می خورد) . صدای بوق شنیده می شود . مین پیدا شده است . (دوربین دور می شود) عرق روی صورت مهندس شفیعی نشسته است . او لبخندی تلخ و رضایت بخش بر لب دارد . (دوربین دورتر می شود) ده ها نفر در گرمای طاقت فرسای جنوب مشغول کارمین یابی اند ....کات.

 

ششم- نسل جبهه و جنگ نسلی بودند که در بر هه ای از زمان (۸ سال) از ایران دفاع کردند . با پایان جنگ آیا کارشان تمام شده و خوش و خرم به خانه ها بر می گردند ؟ (اگر صدها هزار کشته ، جانباز و بسیار جنگ جویانی که پس از جنگ دچار مشکلات روحی شدند را مد نظر قرار ندهیم و باقی را بررسی کنیم) این خاک مهندس شفیعی را دوباره به پیکار خوانده است و جواب بی اعتنایی او را با قطع شدن پای تک فرزندش می دهد؟ اگر مهندس شفیعی بعد از جنگ به گروه خنثی کنندگان مین پیوسته بود حالا پای دخترش سالم بود . آیا این سوالی فلسفیست که بپرسیم " این عکس العمل قهری روزگار و این چرخ گردون است؟" حاتمی کیا این سوال را پیش روی بیننده قرار می دهد...

 

هفتم-  کلیدیترین لحظه ی فیلم شاید آنجا باشد که حبیبه روی تخت بیمارستان به پدرش می گوید :"پدر من و تو همسنگریم . من تو جنگ شما شرکت کردم" و بازی زیبای پرستویی(بازیگری از جنس موم) و بغض فروخورده ی او ... واقعیت اینه که نسل ما هم تو جنگ شرکت کرده ...چه بسیار نسل سومی هایی که پدر یا برادرشون تو جنگ شهید ، جانباز و رزمنده بوده اند (اگر نخواهیم لحظه های دلهره آور کودکی این نسل زیر آتش موشک های دشمن را به یاد بیاوریم). ولی ماجرای حبیبه حدیثی دیگر است . او اکنون همسنگر پدرش است . مینی که پدر برای دشمن کاشته است حالا دامان دخترش را می گیرد . پرستویی بغضش را می بلعد و می گوید :"نه دخترم..."

 

هشتم- نقطه ضعف فیلم به نظر من بحث کشف معدن توسط مهندس شفیعی و مقابله ی او با کسانیست که سعی در خوردن بیت المال دارند . حاتمی کیا در به نام پدر سعی کرده است تا گوشه ای از آلام و رنج هایی که این نسل هم اکنون به آن دچار می شوند و به واقع مظلوم واقع می شوند را مانند آژانس شیشه ای به تصویر بکشد. ولی آنجا که آدم بدهایی که دنبال مهندس شفیعی بودند به طرفت العینی از داستان کنار می روند ما همچنان دنبال یک حلقه ی گم شده ایم ....

 

نهم- حاتمی کیا ، این کارگردان ۴۵ ساله هر چند در به نام پدر به اوج آژانس شیشه ای باز نمی گردد ولی فرودی هم ندارد . کماکان او حاتمی کیاست...او که فکر می کند و فیلم می سازد ...

 

دهم- سایت فیلم به نام پدر را حتما" ببینید . سایت پر محتوا و زیباییست.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : وبلاگ علی عبدی توسط بلاگفا مسدود شد . هر چی می خوام چیزی در این باره بگم نمی تونم ...نمی دونم علی از سفر برگشته یا نه ...افسوس.

 

بازگشت به 1984

علمک های شیطان!

۱. "دیش ها را جمع می کنیم ، ماهواره به زودی در ایران شبکه ای می شود ." سعید ابوطالب عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی این خبر را در حالی اعلام کرد که در دوهفته ی اخیر طرح جمع آوری ماهواره بخشی از شهر ها و محله هل آغاز شده است . در این مدت ماموران نیروی انتظامی به خانه های مردم در برخی از مجتمع های مسکونی رفتند و دیش های ماهواره را از پشت بام ها به خیابان ها ریختند.این نماینده ی مجلس در پاسخ به سوال خبرنگار شرق مبنی بر اینکه آیا تمام کانالهای ماهواره در اختیار مردم قرار می گیرد ، گفت :"قطعا" کانالهای غیر اخلاقی و کانالهایی که ممنوعیت سیاسی دارند فیلتر خواهند شد ."محمد تورنگ رئیس مرکز اطلاع رسانی پلیس به خبرنگار شرق گفت :"امروزه ماهواره ها اثرات سویی بر افراد خصوصا" جوانان و نوجوانان دارد . پلیس به عنوان مشاوری امین به مردم تذکر می دهدکه پیش از وقوع حادثه مردم خودشان ماهواره ها را جمع آوری کنند ." (نقل از روزنامه ی شرق)

۲. ۱۹۸۴-جورج اورول-اونجا که در اتوپیای اورول تله اسکرین ها تنها وسیله ارتباطی سمعی بصری با مردم بودند . حالا سعید ابوطالب با افتخار دم از طرحی می زنه که آشکارا توهین به شعور فردی آدم هاست . شوخی شوخی تلویزیون های ما تبدیل می شن به تله اسکرین های ۱۹۸۴ . زمان قرن ۲۱ . جالبه ...

۳. این چه جور قانونیه که با ابتدایی ترین حقوق انسانی (حق دانستن ، حق انتخاب) در تناقض آشکاره ؟ قانونی که مستقیما" حریم خصوصی مردم رو زیر سوال می بره . قانونی که به طور خلاصه شده می گه : "ما به شما می گیم که چی ببینید . شما خودتون نمی فهمین . ما تعیین می کنیم چی خوبه و چی بد واستون . "

۴. نکته ی خنده دار مساله طریقه ی یافتن قانون شکنان است . اگه دیش شما(این علمک های شیطان) از بیرون ساختمان معلوم باشه یا شاکی خصوصی داشته باشید ، علمک شما ساقط می شود . لذا اگه جلوی علمک فوق الذکر مسدود شه و تو دید نباشه مساله از بیخ و بن حل شده و اینجوری فرهنگ هم از دست نمیره و انسانیت هم سر جاشه . به همین خوشمزگی.

۵. نظر به مضحک بودن بیش از حد این قانون و نداشتن قابلیت اجرایی بعیده که این قانون اجرا بشه . یعنی امیدوارم که نشه ...

۶. اگه اینترنت رو فیلتر اساسی بکنن و ماهواره ها هم جمع بشه واقعا" می تونیم یه بایکوت خبری رو تجربه کنیم ...چیزی که تصورشم محاله . ولی گویا در  ۱۹۸۴ محال ها ممکن می شوند....

۷. سرمقاله ی رورزنامه ی شرق در این باره جالبه...  

۸. شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره!!!

۹.ماهواره ها به تلویزیون می آیند ؟!!

 

عنوان ندارد...

۱.نزدیک به یک ماهه که این بلاگ کارشو شروع کرده . سعی کردم زرد ننویسم . سعی کردم از آبگوشتی که پریروز خوردم و نخودش کم بود ننویسم . سعی کردم از اینکه فلان جا قلیون خوانسار می ده و اینکه جواب می ده ننویسم . سعی کردم رو چیزایی که می نویسم فکر کنم و دغدغه هام باشه . سعی کردم بلاگو بنگاهش نکنم (بنگاه به جایی می گویند که در آن معامله انجام می گیره) . سعی کردم خودمو ملزم نکنم که موقع خاصی مطلی بدم بیرون و این باعث بشه جفنگ بنویسم . سعی کردم وبلاگم نشه صرفا" کانون دوست یابی. سعی کردم که ارزش خوندن داشته باشه ...

۲.همه ی اینا ایده آل هام بود . واقعا" نمی دونم که چقدر به هدفم نزدیک شدم . اگه وقتشو دارین حالشو دارین و بازم حالشو دارین نظرتونو بهم بگید (انتقاد ، پیشنهاد ، فحش مودبانه و غیر خانمان سوز) .                                      

پست الکترونیکی من :   abs_hotline@yahoo.com 

 

۳. زیاده عرضی نیست . پیروز باشید .

 

             

نسل سوخته

نسل سوخته

اول- نسل ما... نسل سوم ... نسل آرمانی ... نسل متبلورکننده ی آمال و آرزوهای دور و دراز قوم آریایی ... امید ایران و ایرانیان... نسل جوان ... نسل عصر جدید ... نسل عوض کننده ی معیارها...نسل تلاش.

دوم- قرار بوده این جوری باشه . مثل محصولات ایران خودرو که قرار بوده ماشین در بیان ناغافل گاری در اومدن ...انقلاب شد . سالها گذشت و نسلی وارد کارزار شد که باعث شد ایران یکی از جوان ترین کشورهای جهان نام بگیره .حالا ایران منتظره که این نسل تلاش کنه و ایرانو بسازه... همه چیز آماده است برای پیشرفت این نسل ؟ معلومه که نه . جالبه قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم دارم جواب خودمو می دم .توجیه کردن...اینه رمز موفقیت های ما . این که سریع جبهه بگیرم و بگم آخه تو این وضع چی کار می تونستیم بکنیم و نکردیم ؟ با دو سه تا استدلال و مثال احساس پیروزی کنم . خودمو گول بزنم که ما نهایت تلاشمونو کردیم...ما نسل سوم . 

سوم- دانشگاه شریف . جایی که اکثر دانشجوهاش رویای سفر به اون ور آب و تحصیل رو دارن . به خودم این حقو نمی دم که بگم "چرا می رین؟چرا نمیمونین اینجا کشورتونه .شمایین که باید بسازینش ". شعار محضه ...انقدر تندی دیدند . انقدر ناملایمات دیدند . دیگه نمیتونن تحمل کنن . می رن . و برگشتی در کار نیست . کم تحمل شدیم ؟ حوصله ی تلاش نداریم؟کار آسونترو انجام می دیم ؟ فرارو ترجیح می دیم ؟ ما یه بار حق زندگی داریم ؟ نمی دونم ...شاید ...

چهارم- اگه مورد قبلی جای فکر داشت این مورد تکلیفش روشنه و اصلا" خیال توجیه کردن ندارم . اخلاق ...چیزی که گمش کردیم ...می دونید تازگیها به چند مورد جالب برخوردم . اسمشو گذاشتم زاپاس پروری (البته همیشه بوده ولی نه به این شکل وسیع) . اینجوریه که طرف دوست پسر یا دوست دختر داره و در حالی که این رابطه داره به شکل طبیعی پیش میره دختره یا پسره به این فکر می افته که خب اگه طرف ما رو پیچوند چی؟(توجیه قشنگ) بدین منظور یه دو سه تایی زاپاس فراهم می کنه که هم تبدیل به احسن کرده باشه هم اگه با طرف حال نکرد سه سوت چنج کنه ...خیلی زیاده ...و هممون میگیم حق مسلم ماست ...زرنگی کردن میگیم بهش نه نامردی...ما توجیه می کنیم ...خیلی قشنگ...اخلاق مرده؟ نه کلا" وجود خارجی نداره...

پنجم- جامعه ی ما بیماره. همه می دونیم . ولی ما هم به نوبه ی خودمون با آغوش باز سراغ بیماری رفتیم و پیمان یاری باهاش بستیم...

ششم- می خواستم مفصل هر چی مورد تو ذهنمه بنویسم . ولی دستم نمیره به نوشتن . نمی دونم چرا.لعنت...

هفتم- زین پس به جای واژه های مجعول و بی مسمای" نسل سوم ... نسل آرمانی ... نسل متبلورکننده ی آمال و آرزوهای دور و دراز قوم آریایی ... امید ایران و ایرانیان... نسل جوان ... نسل عصر جدید ... نسل عوض کننده ی معیارها...نسل تلاش" فریاد بزنیم :

                                              نسل سوخته   

 

کوری

۱. ژوزه ساراماگو در کوری کابوسی هولناک را بازگو می کند . جامعه شهری پیشرفته ای با همه ی امکانات ناگهان به بربریت باز می گردد و کل ساختار زندگی جمعی به انحطاط کشیده می شود . ساراماگو در کوری آینه تمام نمای فروپاشی جامعه بشری است که به رغم برخورداری از همه مواهب طبیعی و علمی و فنی در وضعی بغرنج قرار می گیرد . کوری در عین حال که کاملا" خیالی به نظر می رسد ، تصویری هولناک و پنهان از واقعیت است .

۲. کوری کتابیست اثر ژوزه ساراماگو نویسنده ی شهیر پرتغالی . وی در سهل ۱۹۹۸ در ۷۶ سالگی توانست به خاطر کتاب کوری جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کند . ساراماگو يکي از بزرگ‌ترين داستان‌سرايان و رمان‌نويسان قرن است. زبان رک‌گوي او که اغلب آن را در آثارش به کار مي‌گيرد تحسين همگان را برمي‌انگيزد. 

۳. مردي در پشت چراغ راهنمايي منتظر سبز شدن چراغ است و ناگهان کور مي‌شود. اين اولين شخصي است که کور مي‌شود. اين کوري اسرارآميز که در هيچ يک از متون پزشکي شناخته‌شده نيست به سرعت همه‌گير مي‌شود. در نخستين روزهاي کوري دولت از سرايت سريع آن وحشت‌زده شده و انبوه کوران را به قرنطينه مي‌فرستد و کوران ناگزير خود کنترل امور روزمره را به عهده مي‌گيرند. با افزايش تعداد کوران در اندک زماني هرج و مرج حکم‌فرما گشته و گروهي اوباش کنترل آذوقه‌ي ارسالي توسط دولت را به دست مي‌گيرند. با اين وجود هفت شخصيت اصلي داستان زماني که معلوم مي‌شود نگهباناني که آنان را در قرنطينه محاصره کرده‌اند، خود به کوري مبتلا شده‌اند، موفق به فرار از قرنطينه شده و قدم به شهر کوران مي‌گذارند. شهري که در آن به غير از يک‌نفر همه کورند. همسر دکتر به دليلي نامعلوم بينايي خود را از دست نداده و مي‌تواند به اين گروه کوچک امتيازي براي نجات يافتن دهد . توصیفی که ساراماگو از شهر کوران می کند به غایت زیباست . شهری که در آن تمام معیارهای انسانی برچیده شده ، خوی حیوانی انسان آشکار شده و برای بقا دست به هر کاری می زند . منحط ترین خصایص انسان با برداشته شدن حجابی به نام کوری نمایش داده می شوند . انسان در طی اعصار سعی در پنهان کردنشان داشته و حالا ساراماگو در برخوردی خداگونه با داستان حجاب را بر می دارد و اینک انسان معاصر برهنه است و هیچ وسیله ای برای پوشاندن خود ندارد . کوری داستاني تمثيلي است از زندگي انسان‌ها و در پايان هنگامي که گروه هفت نفره در شهري که همه‌ي ساکنانش کورند سرگردان مي‌شوند، تبديل به اثري خوفناک و در عين حال رقت‌انگيز مي‌شود . کوري آينه‌اي است که خواننده همه‌ي خود را در آن مي‌بيند. با خواندن کتاب دادگاهی درون خواننده برپا می شود که قاضی فقط و فقط وجدان است . 

۴. رمان ساراماگو تلخ است و زبان گویا و بی پرده ی او گزنده تر . رمان کاملا" واقعی است . هرچند در نگاه اول خواننده ساراماگو را به بدبینی متهم می کند ولی در انتها با او هم عقیده می شود . 

۵. برداشتن حجاب از پیش روی انسان همواره موضوعی دلچسب و خواستنی برای محققین و دانشمندان بوده است .در آزمایشی که چندین سال قبل دانشمندان آمریکایی انجام دادند به ۲۰ آزمایش شونده نیاز داشتند و به آنها روزانه برای شرکت در این آزمایش حقوق می دادند . از میان ۱۰۰ ها نفر داوطلب ۲۰ نفر به صورت رندم انتخاب شدند . سپس بر اساس شانس(رندم) ۱۰ نفر از این ۲۰ نفر در نقش زندانی و ۱۰ نفر بقیه در نقش زندانبان درآمدند . به این صورت که به مدت ۳ روز آنها کاملا" از محیط اطراف دور بوده از تمام اعمال آنها با دوربین فیلم برداری می شد . تنها تفاوتی که گروه زندانبانان با زندانیان داشتند باتوم هایی بود که در اختیار آنها گذاشته شده بود و وظیفه داشتند ۳ روز از زندانیان مراقبت کنند . حدس می زنید بعد از ۳ روز چی شد؟ این ۲۰ نفر در حالی که دست در گردن هم انداخته بودند و گل و بلبل می گفتند از آزمایش اومدن بیرون؟ راستش نه.... چندین مورد تجاوز و تحقیر جنسی ، آزار و اذیت زندانیها توسط زندانبانها ، شورش بر ضد زندانبانها ، سرکوب شدید زندانبها و بالاخره کتک خوردن تا سر حد مرگ(تا جایی که آزمایشگران ۲ نفر را قبل از اتمام آزمایش از آزمایش خارج کردند )......نتایج شرم اور بودند و غیر قابل باور . درست مثل کوری.

۶. کوری دروغ نیست و برداشتی غیرمحافظه کارانه و حقیقی از عمق واقعیت است . نوعی برش عرضی از حقیقت . در کوری به نوعی و در این آزمایش به نوعی دیگر حجاب از پیش چشم انسانها برداشته شد . خیلی ترسناکه . تا جایی که وقتی عمیق به قضیه نگاه می کنم از خودم می ترسم...

۷. خدا انسان رو پاک خلق کرد . آیا این انحطاطاتی که ذکر شد مربوط به رذائلیه که تو این دنیا به ما نشسته؟ یا شاید ما این استعداد رو در بطنمون داشتیم(بالقوه) و شرایط محیطی فقط اونا رو بارور کرده(بالفعل) . باید از خودمون بترسیم ؟ ما اشرف مخلوقات ...........