تبليغاتX
سینما پارادیسو
گاهي وقت ها دلو براي اينجا تنگ مي شه. . .

+ نوشته شده توسط abs در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 19:38 |


تا حالا شده ايستگاه آخر مترو پياده شيد ؟ منظره ي عجيب غريبيه . ملت خيلي عجله دارن. يه عده از پله برقي استفاده مي كنن . ولي بعضي كه حوصله ي تو صف ايستادنو ندارن، از پله هاي معمولي مي رن بالا. نكته ي جالب اينه كه به ندرت ديدم اونايي كه از پله استفاده مي كنن ندوند! پيرمرد 70 ساله ي كم حوصله اي كه خواسته يا ناخواسته به سمت پله ها رفته بود، عصاشو غلاف كرده بود و مثل آهويي گريزپاي (بدون توجه به درد كمرش) از پله ها دو تا يكي مي جهيد و شيلنگ تخته اي راه انداخته بود ديدني. نگاه همه ي كسايي كه از پله ها مي دوند به سرعت پله برقيه. مبادا ديرتر از اونايي كه سوار پله برقي هستن به بالا بيرسن. به شخصه چندين مورد پايين آومدن فك و دهان رو تو اين شيلنگ تخته انداختن ها ديدم. ولي بعد كه از پله برقي خبري نيست ملت همه كند مي شن. ديگه از اون مشغله اي كه باعث مي شد ثانيه ها واسشون ارزشمند باشه خبري نيست. گاهي وقتا فكر مي كنم چقدر زندگي گاهي شبيه ايستگاه آخر مترو مي شه!! حرص مي زنيم ...صرفا" حرص. كمتر شده آدم هايي رو ببينم كه از پله بالا رفتنشون تو ايستگاه آخرمترو لذت ببرن. راستي! ايستگاه پاياني زندگي ما كجاست؟
+ نوشته شده توسط abs در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت 0:34 |
+ نوشته شده توسط abs در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 23:21 |
 

اگر می شد با شستشوی روزانه به خدا رسید

بی درنگ چون نهنگی به اعماق آبها می رفتم ؛

اگر می شد با خوردن گیاه او را شناخت

شادمانه به سیمای بزغاله در می آمدم ؛

اگر ذکر نامش او را عیان می ساخت

تسبیحی با دانه های بیشمار اختیار می کردم ؛

اگر سجده در برابر تمثالهای سنگی عیانش می ساخت

فروتنانه کوهها را می ستودم ؛

اگر با نوشیدن شیر می شد او را آشامید

چه بسا گوساله ها و کودکان می شناختندش ؛

اگر با ترک همسر می شد خدا را فراخواند

آیا هزاران تن عقیم نمی شدند ؟

میرابای می داند که تنها راه یافتن آن یگانه

عشق است .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
از کتاب سرگذشت یک یوگی - پاراهامسا یوگاناندا

 

+ نوشته شده توسط abs در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 18:5 |
گاهی وقت ها به دوراهی هایی می رسیم تو زندگی که یه دوراهی ساده نیستند . اگه دیر حرکت کنی یکی از راه ها بسته می شه . بعضی هاشونم به ظاهر چند راهی اند . ولی دقت که کنی همون دوراهین و باقی مسیرها تکرار دو مسیر اصلیه . گاهی واسه اینکه خودمونو از تصمیم برای انتخاب یکی از راهها خلاص کنیم یه راه سومی پیدا می کنیم که راه نیست . بی راهه . گاهی وسط این بی راهه می مونیم . اون وقت نه راه پس داریم نه راه پیش .

وسط یه بی راهه موندن گاهی خیلی ترسناکه . وقتی ترسناک تر می شه که بترسیم به جاده برگردیم . شک کنیم به همه چی .

گاهی می ترسیم از این که زود دیر بشه ...نمی دونم چقدر می ترسم . شاید هم نمی خوام بدونم...

+ نوشته شده توسط abs در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 1:30 |
عبور
+ نوشته شده توسط abs در شنبه سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 0:58 |